بایکوتم در انزوای خانه ام
گِرد شمع جان خود پروانه ام
راحتم از همنشینان دو رو
بار تنهائی به روی شانه ام
در کشاکش با لهیب قدرتم
در خیال درد و رنج ملّتم
کاغذ از خون قلم رنگین کنم
با نوشتن از غم خود راحتم
در خودم لولیده با تنهائیم
گوشه ی تنهائیم دارائیم
خلوتم اوج سعادتمندیماشک خونین قلم مانائیم .
فرانسه کرد با لیبی رفاقت
به او گفت از روشهای حمایت
که گام اوّل اطمینان به غرب است
نباشد موشکی لازم برایت
وَ قذّافی احمق با حماقت
نموده موشک خود را عنایت
پس از یک مدّت کوتاه رفیقش
نموده پشت او خالی به شدّت
وَ با همدستی همپالکی ها
معمّر را به کشتن داد راحت
وَ لیبی شد برای عالم عبرت
بدست غرب وحشی با رذالت .
دیوانه ات بودم ولی درکش برایت بود
چون صبح تابستان به کوهستان زیبا زود
آتش کشیدی آرزوهای قشنگت را ،
رویای خوشبختی برای خود نمودی دود .
سلام از من به شمس لنگرودی
همان که قطره ها را کرده رودی
پناه بردم به اشعار قشنگش
فرستادم ز جان بر او درودی
ز دل زیبا سرود و زیرکانه
شد آرامش برایم تا حدودی
درون محبسم تنها و غمگین
نشسته تا از او خوانم سرودی .
سکوت است و من شبهای زندان
شناور در گذشته ، رود دوران
کنم دست دعایم رو به خالق
خدایا از من انسانی نرنجان .
خنجر پشت وطن فتنه ی خودتحقیری
رنج و آسیب وطن هجمه ی خودتحقیری
چون گذرگاه نفوذ همه بدخواهان است
معبر خودزنی و رخنه ی خود تحقیری .
شادی تو ، بوده است کوبیدنم
از غم دل ، در خودم پیچیدنم
من گذر کردم به سعی خود ز غم
تو خمار از راحت و آسودنم .
کشتی خلقت به طوفان داده دست
عالم از طغیان و عصیان خسته است
بار خود را شب ز خون روز بست
عزّت از بودن روابط را گسست
گُم شده در نقشه ها اقلیم روز
هرطرف آزادگان در ساز و سوز
اهرمن خوشحال حاکم بر جهان
در کمینگاه فریب مردمان
میرسد از ره محمّد ، حق پرست
او امین ، انسان خاص و ویژه است
بوده عالم غرق جهل و خودسری
داده خالق کسوت پیغمبری
شد رسول مهربانی در زمین
بر جهان با خُلق و خوی خود نگین
کرده عمق مطلب حق را ادا
بیخدائی از تلاشش شد فنا
پهنه ی عالم دگرگون شد از او
کافری مقهور و افسون شد از او
سلطنت دارد هرآنکس بنده است
خوش بجانی کز محبّت زنده است.
شد اکنون کدخدا خود درد مردم
عرب ها مهره های نرد مردم
چو آتش بوده در خدمتگزاری
حرارت شد از آنها سرد مردم
قطر هم داده تاوان خطایش
رُخش از دوستانش زرد مردم
ندارد امنیت حتّی میانجی
رفاقت کرده با نامرد مردم
از او ترسیده اند حکّام بزدل
گرفتند از خطا دلدرد مردم
مسلمانان کنون پاشیده هستند
شدند از همدگر دلسرد مردم
بود وحدت کلید حلّ مشکل
نیاید از نشسته گرد مردم
نمیدانم چرا کتمان نمایند
فقط ایرانیانند مرد مردم .
ترامپ حقّه باز اکنون رئیس جمهور آمریکاست
سرانجام بشر با اینچنین دیوانه ای پیداست
جهان شد شعله ور از کرده هایش او به دنبال
شکار یک نوبل با خنده بر ریش همه دنیاست .
وطن، فیروزکوهی با مسماست
همیشه پرچمش در اوج برپاست
جوانمردان به این مردم بگویید
نشان غیرت ایران همین جاست
اسیر این زمین و آسمانم
همیشه عاشق این مردمانم
تمام روح من فیروز کوهیست
من از این آب و این خاکست جانم
از این اقلیم خوش نام و نشانم
به روی خاک آن دُر می فشانم
از اینجا نیست جایی با صفا تر
من از فیروز کوهی جاودانم
صفا دارد کران تا بیکرانش
شرف می پروراند آب و نانش
تمام عمر می خواهم ببالم
به فیروز کوه خوب و مردمانش
خمار این دیار با شکوهم
ز دیدارش ببالد جسم و روحم
منم چون مردمان باصفایش
همیشه عاشق فیروزکوهم
سرم را روی بالینش گذارید
تنم را از وجودش بر ندارید
چو روزی روح من پر زد ز جسمم
مرا یک گوشه در خاکش سپارید .
گل ز زیبائی خود در همه عمرش لرزید
در عروسی و عزا داس خیانت را دید
چون به گلدان اسارت سفرش شد آغاز
به رخ قاتل خود با دل خونین خندید .
در میان بزم رندان نیست حرفی از خطا
دختر رز با سیه مستان برقصد با حیا
چونکه میبیند ز نقش خویش هرکس روی آب
نقش زیبا میکند زیبائیش را برملا .
از ترامپ حقّه باز آمد پدید
ماجراهائی که هرگز کس ندید
یکطرف آدمکشی سوی دگر
دادن صلح نوبل بر خود نوید
هرکسی داد هدیه ای او از طمع
میکند او را نگه چون زر خرید
در زمان جنگ دوّم هم گوبلز
نشر زشتی داده با فکری پلید
چاره اش همراه ایران بودن است
چون که او ترسیده از ایران شدید
مردم دنیا تماشا میکنند
هژمون شیطان از ایران شد چو بید .
زندگی دارد اصول ویژه ای
می کند عاقل در آن اندیشه ای
چون دهانت بسته بازو وا شود
مینمائی همچو شیر بیشه ای
وای اگر وقتی که عکس آن شود
شیر هم باشی نمائی پشّه ای
از سخن آبی نمی آید به جوش
کاخ حرف است یک بنای شیشه ای .
این ترامپ و این نتانیاهوی ناراضی
بوده در رویا و هر لحظه زده سازی
گفته در جنگ روانی کرده ما غوغا
با کمک از باند امواج و زبان بازی
با نفوذ و شایعه با حربه ی جاسوس
کرده با نام وطن همچون پوکر بازی
چون که تکرار فراوان کرده شد باور
در حیاط خلوت خود کرده تکتازی
حمله کردند و شدند از پاسخ آن مات
خورده سیلی موش کور از پنجه ی بازی
چون که دیدند قدرت ایران و در رفتند
شد برای توسری خوردن سرآغازی
چون سندها رو شد و دنیا تماشا کرد
رفته در جلد کلک با جنگولک بازی
اینچنین است وضع دنیا مردم دنیا
گشته ایران بهر دزدان جهان رازی
مردم ایران به آنان داده اند پیغام
بوده این موشک که خوردید اوّل بازی
گامهای بعدی ما طور دیگر هست
میکند ما را فقط مرگ شما راضی .
چشمه به دریا رسد ، لذت دریا شدن
ساحل و طوفان و موج ، غرقه ی رویا شدن
کشتی و امواج سخت ، کوشش و لطف خدا
زندگی و عشق و عشق ، خیره به فردا شدن .
چشم دنیا دیده است ایرانیان را وقت جنگ
می روند در چشم دشمن بهر کشور چون خدنگ
گر که دشمن قصد دین یا قصد میهن را کند
حمله خواهد شد بسویش با قلم یا با تفنگ
تا که فرهنگ شهادت در وطن بالنده است
هر تجاوز پاسخی کوبنده دارد بی درنگ
جبهه ی جنگ روانی جبهه ای گسترده است
می رود از دشمنان قورباغه در جلد نهنگ
با خبرسازی و با ابزارِ فیلم و سینما
می کند دشمن سفیدی را سیاهی با جفنگ
ملّت ایران عمیق است و بزرگ و ریشه دار
زیر بار گربه آیا می رود هرگز پلنگ؟
دید دنیا بذل جان را از شهیدان وطن
از شهیدان کاخ عزّت شد بلند این سان قشنگ
کشور ایران اساس ماندنش هُشیاری است
درس تاریخی بُوَد میخواند آن را هر زرنگ
استقامت می برد تا مقصد هر جوینده را
دشمنان را میتوان با دست وحدت کرد لنگ
در تجاوزهای آمریکا و اسرائیلیان
پای پیمان بوده مردم گرچه با یک قلوه سنگ
هرکه دستش شد به خاک کشور ایران دراز
له شده در زیر پا بیچاره ای در کام ننگ
می رود سختی و می آید بجایش راحتی
شب بسوی روز می راند عزیزان با درنگ .