وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی
وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی

وقتی که تجاوز به وطن شد آغاز

وقتی که تجاوز به وطن شد آغاز
درهای جهنّم شده بر صهیون باز
ایران مدافع به سلاح وحدت
زد سیلی سختی به شب بدآواز .

عالم شده مات از هنر ایرانجان

عالم شده مات از هنر ایرانجان
چشمان جهان ز رهبر ما حیران
این ملّت تاریخی نیرومند از ،
وحدت کند هر سختی ره را آسان .

ما همه اکنون شده وجه الضمان

ما همه اکنون شده وجه الضمان
رفته گرو از طرف حاکمان
کاغذ پاره شده است پول ما
خورده تورّم همه اموالمان
هر که شده حاکم ما بیسواد
مدّعی و بی هنر از جرزنان
داده شعار و ننموده عمل
گشته طلبکار زمین و زمان
حاکم هرجا شده است مافیا
راحت و ثروت شده تدبیرشان
هرکه شکاری زده در رفته است
مانده اگر تا که کند لختمان
مردم درمانده تماشاگرند
ارث گروهی شده ایرانمان
رابطه ها سرنخ آسایشند
گشته گرانی مرضی بی امان
ریشه ی آن دین ریائی ماست
گشته ریا قاتل ایمانمان
بوده چنان بوقلمون رنگ‌ رنگ
نقشه راه از طرف دشمنان .

ای مردگان که سفر کرده رفته اید

ای مردگان که سفر کرده رفته اید
باید که گفته شود خوش به حالتان
بهتر که رفته ندیدید حال ما
بهتر ندیده ریا را یل زمان
فرصت چو باد صبا میرود ز کف
ملّت نشسته به تعریف عاملان
برگشته یک نظری سوی ما کنید
حسرت به معرکه ما زیر پای آن
این است قصّه ی جانهای سربزیر
جهل حاکم است و خرد از پیادگان .

عدّه ای فرصت طلب دیوانه وار

عدّه ای فرصت طلب دیوانه وار
کرده با حیثیّت ملّت قمار
دسته گل را داده بر آب و از آن
ضربه ی خود را زده در پای کار .

از خجالت سینه شد آتشفشان

از خجالت سینه شد آتشفشان
مملکت در قبضه ی دیوانگان
از خدا خواهم که تدبیری کند
تا بخندد خاک ایرانجانمان .

از جوانی کار من آغاز شد

از جوانی کار من آغاز شد
جنگ بین رنج و تن آغاز شد
بوده بیخوابی رفیق باوفا
طی نمودم جاده ها را سالها
تفریح من کار و یارم کار بود
چشم من در روز و شب بیدار بود
رفته ام بندر به بندر سال ها
در مسیر آرزوها قال ها
اسکله شد دیده در پایان کار
گشته بر کشتی رویایم سوار .

صبر کردی خیر آن را دیده ای

صبر کردی خیر آن را دیده ای
خیر بسیار از درختش چیده ای
بوده ای از جمع خوب شبروان
چون تحمّل کرده رنج و دردشان
جسم و جانت آبدیده تو قوی
در بیابان ها شدی تکرو ، قوی
جاده ها را روز و شب پیموده ای
میوه ی زحمت ز کارت چیده ای
زیر و رو از دوستان را دیده ای
دشمنی از دشمنان را دیده ای
از حوادث بر سرت آوارها
له شدی برخاستی تو بارها
مرد جنگی بوده ای جنگیده ای
در خطوط جبهه آتش بوده ای
جاده های کشور از تو شد سفید
شکوه ای از تو کسی هرگز ندید
شکر کردی خالقت را روز و شب
برده ای حاصل ز رنجت بی تعب
گرچه صبرست سخت و داردمشکلات
مشکلاتت از وجودت گشته مات
توصیه داری کنون بر هر جوان
صبر باشد مرهم درد جهان
گفته ای از راه نزدیک هدف
صبر مروارید و در آن هم صدف
گرچه سخت است و تحمّل سخت تر
آدمی با صبر بردارد ثمر .

کشتی شادی ز غم در گِل نشست

کشتی شادی ز غم در گِل نشست
تاروپود شادمانی ها گسست
درّه ی فقر و غنا افسانه ایست
استخوان مردم از دزدان شکست
از نداری سینه ها غرق غمند
کرده تکتازی خسان رذل و پست
مردم با حیثیت سر درگمند
ارتجاع با خون مردم کرده مست
جمع خوبان را بخاک غم نشاند
رنج ناداری که در هرکوچه هست
ناامیدی هرطرف در جست و خیز
جغد شومش با شیاطین داده دست
از گرانی خرج سنگین دخل کم
کارگر از کار خود طرفی نبست
مردم از شرّ گرانی ها فقیر ،
شب امید از روز خوش درهم شکست .

باد سردی شروع به تازیدن

باد سردی شروع به تازیدن
غرّش آسمان و باریدن
ناامیدی نبود و جایش بود
یک امید دروغ و بالیدن
با نسیمی در ابتدا آغاز
انتها شعله ها و سوزیدن
سیل سختی رسید و ویران کرد
کار من شد عزا و نالیدن
درد جان طاقت مرا له کرد
جسم زخمی شروع به لرزیدن
عالم خوش خیالیم وا رفت
در تصوّر نبوده گنجیدن
باغ عشق تناورم خشکید
تا که رفتم ثمر از آن چیدن
شادی و غم کنار هم هستند
مثل گریه در اوج خندیدن .

هیچیم که در حال گذر از هیچیم

هیچیم که در حال گذر از هیچیم
با هیچ کنار آمده چون کز هیچیم
پیچیده به پای هیچ بیهوده و هیچ
هیچ است نیاز ما چو رازی هیچیم .

از هیچ بنا شدیم و در هیچ عجین
با هیچ تنیده ایم و با هیچ قرین
ما هیچ جهان هیچ و سرانجامی هیچ
از هیچ جهان ما پر از هیچ چنین

هرگز نتوان گفت که این دنیا هیچ
یا نقش بجا مانده زما اینجا هیچ
چون آینه باشد این جهان ، کرده ما
می ماند و جز کرده ی ما امّا هیچ

هیچ است تمام بوده ها یکجا هیچ
هر هیچ که جستجو کند ما را هیچ
هیچیم که در حال گذر از هیچیم
بر هیچ مپیچد عاقل دانا هیچ .

تصمیم عقلانی همیشه بهترین باشد

تصمیم عقلانی همیشه بهترین باشد
رویا و غفلت با شکستن همنشین باشد
فرق زیادی در مجازی با حقیقی هست
درک تفاوتها سبب سازی بهین باشد
گام نخستین رهائی در شجاعت هست
ترسیدن و لرزیدن و ترسو عجین باشد
درهم شکست هژمون ز شیطان بزرگ امّا
ترس از مترسک عدّه ای را عقل و دین باشد
خورشید میتابد جهان از نور آن روشن
شب در خیال حکمرانی بر زمین باشد
اوضاع عوض شد کشور ما کشوری ممتاز
لطف خدا در مُلک دینداران چنین باشد
یکعدّه بیمارند و در رویای خود غرقند
وحدت نگهدارنده ی ایران زمین باشد .

از آن لحظه که لطف حق بمن گردیده است حالی

از آن لحظه که لطف حق بمن گردیده است حالی
شد اقیانوس سختی ها برایم چشمه ای عالی
خدا را شکر میگویم ز الطاف فراوانش
از عمق نامرادی ها عطا فرموده خوشحالی
نجاتم داد از اندوه سخت و درد تنهائی
بمن ثابت شد ایشان را نباشد در جهان تالی
ولی اینبار لطف خالقم گردیده کامل تر
بدون فهم من او کرده است پشم مرا قالی
خیالم راحت است و ترسی از فردا ندارم من
فقط باید کنم دوری ز سرپیچی و بی حالی
کنون برگشته می بینم عملکرد خودم را من
بزرگی از خداوند است و از من حرف توخالی .

انسان که سمّی شد چنان سازی بد آواز است

انسان که سمّی شد چنان سازی بدآواز است
آلوده ی میکروب شده مسمومیّت ساز است
جانی که حق را وانهد سردرگم و تنهاست
در زندگی نقشش چنان روحی دغلباز است
در زیست بوم خاص خود یک عنصر مرموز
هرجمله اش پاشیدگی ها را سرآغاز است
اطرافیانش در کنش هایش گرفتارند
پیچیدگی هایش فراوان و چنان راز است
خودشیفته در عالمش دانای اسرار است
از فرط خودخواهی مگس هایش چنان باز است
باید رهایش کرده تا غرق خودش باشد
از آدم سمّی رهائی زندگی ساز است .

سر خورده است بر آسمان از طرح رنج خاکمان

سر خورده است بر آسمان از طرح رنج خاکمان
گفتن به بس پیچیدگی از غُصّه ها و دردمان
صحنه حکایت کردنی مطلب روایت کردنی
حاکم به ما شد تشنگی از آتش خونابمان
ما زنده هستیم و سند فریادمان از عمق جان
از صخره های شهرمان خوی پلنگی شد عیان
باید بماند تا ابد این قصّه ها در سینه ها
باید روایت کرده آنهارا به اشعاری روان
شد ثبت تاریخ وطن بر بوم خونرنگ کهن
تا خوانده فرزندانمان از آن فراسوی زمان
آب وطن را برده اند بر ریشمان خندیده اند
آیا حقیقت مرده است ؟ یا باطل است اسنادمان ؟

ای خدا لطف تو به من بسیار

ای خدا لطف تو به من بسیار
من ولی کرده ام به خود آزار
داده ای هرچه را که لازم بود
بوده ای از برای من غمخوار
قدرت فکر و قدرت بازو
همدمی دائماً برایم یار
خالقا آمدم به سویت باز
با محبّت مرا نما تیمار
راه حق را برای من بگشا
کن مرا حقمدار و حق پندار
شکر خود را نصیب من فرما
کن مرا بنده ای نکو کردار
ذهن و جان مرا بکن آباد
با ادب کن برای من گفتار
وامنه لحظه ای مرا با خود
خاطرم را بخاطرت بسپار .

شب پدید آورده ای از قلب نور

شب پدید آورده ای از قلب نور
می کنی روشن به لطفت چشم کور
خلق کردی آدمی را با امید
نا امیدی از تو باشد مثل گور
خالق پیچیدگی در عالمی
زشت و زیبائی ز تو ، ابلق وبور
عبرت از عالم به بینا داده ای
دردمندان را تو فرمودی صبور
شعله را تو چشم جادو داده ای
آتش از تو آمده اندر حضور
بر همه عالم نه تنها خالقی
خالق هر درد و رنجی و سرور
عاشق هر گوشه ی دنیای تو
عاشق مخلوق تو از زشت و حور
کرده ای سهم مرا دیوانگی
تو توانائی بفرمائی فکور
راه تاریک مرا روشن نما
جان تاریک مرا کن غرق نور .

گفتا شدم کم حوصله

گفتا شدم کم حوصله
از مردمان دارم گله
گفتم به خود کن اتّکا
راحت شوی از ولوله

گفتا اسیرم من به رنج
درگیری ام رویای گنج
گفتم توکّل کن به حق
از انتقاد حق نرنج

گفتا خدا چون شد رها
از اصل خود گشتم جدا
گفتم شدی چون بی خدا
خود را نمودی مبتلا

گفتا قضاوت میکنند
با من عداوت میکنند
گفتم صبوری گر کنی
بر تو عنایت میکنند

گفتا دلم در زاری است
زخم خیانت کاری است
گفتم بخند از عمق جان
خنده سلاحی کاری است .

به اکسیر محبّت چاره کن ای دوست بیمارم

به اکسیر محبّت چاره کن ای دوست ، بیمارم
تنی خسته و روحی زخمی و حال بدی دارم
نبستم طَرفی از رنج و تلاشم سخت رنجورم
میان تار و پود سختی دوران گرفتارم
من اندوهگین ترین مرد بظاهر شادمان هستم
که دادم دست نااهلان دل خود را، گنهکارم
نمودم توبه تا گِرد ریاکاران نگردم هیچ
شکستم توبه ام را از همین بدنام بازارم
تو هستی آرزوی بودنم از زندگی ای دوست
بنوشان از می ناب رفاقت ، کن سبکبارم
بدون ساحلت سامان نمی‌گیرم ، غریقم من
بیا من کشتی درگیر با دریای افکارم
بیا پهلو بگیرم در کنار ساحل اَمنَت
تو را ای ساحل آرام جانم دوست میدارم .

عشق تو در باغ دل روئیدنی

عشق تو در باغ دل روئیدنی
عطر گیسوی سیه بوئیدنی
ای چراغ روشن شبهای تار
گل ز لبهای قشنگت چیدنی .