صبح است و شروع روز و پرواز
هستی زده ساز تازه ای باز
روشن شده دیدگان خورشید
موسیقی لحظه ها شد آغاز .
.
رنجیده تر از تشنگی سخت کویرم
درماندگی نیمه شب مطرب پیرم
نه قدرت رفتن نه توانی که بمانم
تا یکقدمی هم نرسد داد و نفیرم
درگیر گرفتاری از کرده ی خویشم
تاوان مکافات عمل کرده اسیرم
عمرم به هدر رفته از این چشم براهی
تا لحظه ی آخر غم و اندوه کثیرم
من هستم و دلواپسی یک سر و دائم
نه شادی و نه درد و نه بالا ونه زیرم
تسلیم قضا و قدرم ، تابع مطلق
تنهاخوشیم هم قفس لشکر شیرم
کارم شده است وعده شنیدن و نشستن
بیشک نشود وعده محقّق و بمیرم .
آز و خشمی که بود سیطره اش پهنه ی جان
چون دو پتیاره که حاکم شده بر روح و روان
گیتی و هرچه در آن را به اسارت بکشند
حدّ و مرزی نشناسد ستم بیحدشان
آری از حرص و طمع عالمیان در خطرند
از زمین ، آب و هوا خاک و گیاه هرچه در آن
به ستوه آمده انسانیت از این دو نجس
جانورها و گیاهان همه در چنبرشان .
.
هفت بخش اصلی مثنوی هفت اورنگ اثر نورالدّین عبدالرحمن جامی عارف و شاعر بزرگ سده نهم هجری به ترتیب زیر هستند :
سلسلة الذّهب
سلامان و ابسال
تحفة الابرار
سبحة الاحرار
یوسف زلیخا
لیلی و مجنون
خردنامه اسکندری
این هفت مثنوی هفت اورنگ ( هفت تخت ) را تشکیل میدهند که از مهمترین آثار عرفانی و اخلاقی در ادبیّات فارسی به شمار می رود :
این هفت سفینه در سخن یکرنگند
وین هفت خزینه ی گوهر همسنگند
چون هفت نفر و یک نفس در عالم
نامی شده در زمین به هفت اورنگند .
.
عاشقی را به خیال شب میخانه کشاندم
وَ قلم را به صحاریّ جنون تو دواندم
وَ بیان کرده ام از مشکل خود ناله ی تلخی
غم خود را به دل معرکه ی عشق تو راندم
شده روشن دلم از خاطره های خوش رفته
همه ی فکر خطا را که گمان کرده پراندم
شده انسان دگر با خرد و نور امیدش
به در خانه ی حق سینه ی دیوانه رساندم
که خدایا بده از لطف خودت نعمت دیگر
وَ بپرور تو نهالی که به امر تو نشاندم
ز غم صاعقه و غُصّه ی طوفان ببرش در
و ز عمق دل خود اشک طلب هرچه فشاندم
خبر آمد که برو در سفر راحت خود تو
من همه شرّ و بدی را ز عزیز تو رماندم .
.
از گذشته گذر کنی خوب است
با تواضع نظر کنی خوب است
در مقام دفاع از آزادی ،
چتر قانون به سر کنی خوب است .

همدم نازنینم ای یارم
شادمانم تو را به بر دارم
چون نباشی تو در کنارم من
از زمین و زمان طلبکارم .
.

ای ساحل امن خانه ی من
آرامش بیکرانه ی من
چشمان و نگاه دلفریبت
در پرسه زدن بهانه ی من .
سخن ها باشد از انسانیت امّا دروغ است آن
چون اشرار جهان کرده زمین را شام گورستان
خردمندان کنون در انزوا مطرود و خاموشند
ستمکاران زنان و کودکان را می کشند آسان .
.
در دفاع غوغای نابی اتّفاق افتاده است
پرده از جاسوسی روی نقاب افتاده است
با سقوط گنبد از شلّیک موشک های ما
سایه ای از امنیت بر روی باغ افتاده است .
.
دریای نور هستی وطن چون ماه زیبا
آورده ای با قدرتت نور و صفا را
تابیده ای آزادگان را زنده کردی
غرقت شده عالم چنان ماه و تماشا .
.
قاب زیبایی که دنیا دیده است
از تماشایش بخود لرزیده است
حمله بر شیطان و نوکرهای او
بال پرواز ستم را چیده است .
.
کردی وطن را سربلند ای جان رهبر
بخت وطن از تو بلند ای جان رهبر
ایرانیان با چشم خود کرده تماشا
بر دشمنان هستی کمند ای جان رهبر
در جنگ با صهیون غاصب کرده کاری
هر حرکتت او را گزند ای جان رهبر
قدر تو را می داند هر آزاده اکنون
هر جمله ات گردیده پند ای جان رهبر
لطف خدا شد شامل حال وطن چون
گردیده تلخی مثل قند ای جان رهبر .
.
ما دشمن زشتی و با نیکی قرین هستیم
یک عدّه انسانهای آرام و متین هستیم
شیطان نمی خواهد ببیند قدرت ما را
زیرا که از او دور و با منطق عجین هستیم .
ایران چو مادر باشد هر کس را که ایرانیست
رنجاندن مادر سرانجامش پشیمانیست
عالم اگر یک جان واحد باشد ایرانجان
قلبی تپنده از برای اینچنین جانیست
قاتلان از حاکمان عالمند
مثل ضحاک و نرون خون می مکند
سدشان تنها زبان قدرت است
چون ضعیفی دیده او را می درند
اینها وطن فروشند
از حرف حق خموشند
با خائنان رفیقند
از دشمنان بگوشند
در سرزمین دشمن
مخفی شده چو موشند
از فرط سوزش خود
در جِزّ و وِز ، خروشند
ظاهر اطو کشیده
باطن چنان وحوشند
در زیر چتر باطل
بیهوده میخروشند
واداده ی فراری
پرمدّعا ، چموشند
قسم به خون شقایق سکوت ما گویاست
سخن که بگذرد از حد تلاوتی بیجاست
تکان به کبکبه های ستمگران اکنون ،
میان لرزه و پس لرزه ی جهان پیداست .
گفته است از دکترایش با عیال
کرده با رویای پوچش عشق و حال
انتهای ماجرایش خواندنی
چون برایش حرف مردم شد وبال .
#کوتوال_خندان
ملّت به جهان داد نشان قدرت خود را
ترسیم نمود گوشه ای از جرئت خود را
ثابت شد از او علّت طولانی عمرش
حق است جهان دیده یل غیرت خود را .