ایران من ای هستی من ایمانم
ای مادر من شرافتم ای جانم
من هم چو تمام عاشقانت مادر
تا لحظه ی مرگ خود سر پیمانم .
فرهاد اسیر قلعه ی دارینم
دلبسته به خاک وطنم سنگینم
یک تیشه و یک صخره برایم کافیست
تا نقش قشنگی زده از شیرینم .
عالم شده مات از هنر ایرانجان
چشمان جهان ز رهبر ما حیران
این ملّت تاریخی نیرومند از ،
وحدت کند هر سختی ره را آسان .
موشک شده است بلای جان دشمن
کشور شده از وجود آن روئین تن
از دانش بومی به حقیقت پیوست
رویای بزرگ با ستم جنگیدن .
این ترامپ لعنتی کرم شعار
می زند بانک جهان را با قمار
گوئیا ارکان عالم مرده اند
گشته افعی با شقاوت کهنه مار
چاره ی کار ستمگر قدرت است
چون که ناحق را دهد سیلی قرار
می رود در زیر پا قوم ضعیف
قدرت است پاسخ برای نابکار .
ابتدای جنگ کشور کرده گیر
شیر ایران بوده در محبس اسیر
سالها جنگیده با دست تهی
پشت جبهه بوده حرکت ها خطیر
روز و شب کار و تلاشی واقعی
کرده فرزندان دانا و دلیر
حلّ مشکل شد برای کار جنگ
لحظه ای غفلت نشد در آن مسیر
جبهه ای دیگر گشوده از تلاش
با خرد آورده دانش را به زیر
خودکفا شد میهن از ابزار جنگ
کرده دشمن را زمینگیر و حقیر
پرچمی افراشته در مهر و عشق
شد برای صلح و آزادی سفیر
حرف ملّت صلح و صلح و صلح و صلح
یک به صد جنگ است آنهم ناگزیر .
گوش کردم ز رنج بیماری
خنده کردم نه گریه و زاری
با توجّه به زیر و بالایش
خیلی سخت بود برایت انگاری
گفتن از حق کجای کاری تو
نیست آسان چو مملکت داری
حال بد از تو خوب شد شاعر
متشکّر من از تو هر باری
قلمت سبز و حسّ و حالت خوب
باغ خود را قشنگ می کاری
گور بابای سختی ایّام ،
از گرانی و رنج و بیکاری
بروم تا که چرتکی بزنم
نیست بهتر برای من کاری .
#کوتوال_خندان
بازهم شد به مثل هرباری
مخفیانه و زیرکی کاری
مردم بینظیر و بی مانند
گشته نامحرمان ادواری
آنطرف باهمند و پرقدرت
این طرف در سراب همکاری
به گمان ما که در سر بندیم
غرق آبیم و در سبکباری
شد چو جنگل کویر همسایه
ما نشسته به چرت بیکاری
باز تعقیب یک جت جنگی
با دوچرخه و گریه و زاریhttp://t.me/ahmadyazdany
با توجّه به گفته ها اکنون
خواب خوش بهتر است ز بیداری
حرف آخر برای آن آقا ،
پاسخی در جواب من داری ؟
شده قرآن به سر نیزه دوباره ز خوارجhttp://www.kootevall.blog.ir
وَ قطاری که از اوّل ز مسیرش شده خارج
وَ گروهی که نوازنده ی نت های عجیبند
به نظاره که شود موجب ابلاغ مدارج .
در غربت و تنهائی
در اوج شکیبائی
با یاد تو خوشحالم
ای آیت زیبائی
با خاطره هایت شاد
دوری تو ام بیداد
ای قاب تماشائی
هرگز مبرم از یاد
من بی تو غمین هستم
همواره حزین هستم
برگرد و بیا سویم
باتو دل و دین هستم .
پاسخم حاصل رنج رصد است
طرفت آدم زیر نمد است
ماهر است در هنر رنگ و چو آن
مرغ همسایه به چشمش اسد است
یاد ایّام ریاست و کلک
ماشه اش شخصیت پر حسد است
وعده هایش همه شد بادِ هوا
داخل گور و به رویش لحد است
حاصل نقشه ی او شر شده است
شده دستان نفوذی که بد است
بوی بد می دهد احساس من ، او
نمره اش منفی و آن یک ز صد است .
مثنوی آینه ی حال و مرام من و توست
مثنوی راز درون ، باده و جام من و توست
هر اشارت که در آن شد همه اسرار وجود
سخن عشق و محبّت و پیام من و توست
سند محکم اثبات خداوند جهان
آن خدائی که بحق خالق تام من و توست
گفته شد با هنر معنوی از وحدت اگر ،
وحدت و علّت آن سوز مدام من و توست
سخنانی که در آن گفته شد از روح بلند
قاصد کثرت و شیرینی کام من و توست
مثنوی شعله ی نی در دل مرداب جمود
آتشین منطق آن دعوت عام من و توست
قصّه هائی که در آن گفته شد از وضع زمان
عظمت های نهفته که بنام من و توست
کرده شاگردی شمس و شده اینسان ورنه ،
مولوی شخصیتی مثل تمام من و توست .

فرزند قلل و کوه و کوهستانم
مفتون جمال و جلوه ی گیلانم
شدپیشه ام عاشقی، چو شمعی روشن
در معرکه ی باد خوش و رقصانم
دائم و مرتّباً در آمد شدنم
چون مارکوپولو به گردش دورانم
من چشمه ام و مقصد من دریاهاست
آرام بسوی مقصدم میرانم
از صخره و قلّه های کوهستانی
سرسخت شدم ،مقاومت در جانم
گیلان که بهشتِ من وَ عشقم آنجاست
از دیدنِ روی ماه او خندانم
امّا همه ی نای و نوایم تهران
معتاد شدم به او ؛ خدا درمانم
اینها که شنیده اید یک گوشه ، چرا؟
من ذرّه ای از بزرگیِ ایرانم
#احمد_یزدانی
ملّت خود را نوازش داده ای
زشت و زیبا را تو سازش داده ای
ای وطن با صبر و تدبیر و خرد
اقتدارت را نمایش داده ای
من نمیدانم چرا یکذرّه شیرین میزنی
چشم خود را بسته چکّش های سنگین میزنی
حاصل کارت دوقطبی سازی از بی ریشه ها
داس بیدینی خود بر ساقه ی دین میزنی .
چون پلنگ صخره هایی ، بینظیر
غرّش رود خروشان در مسیر
جنگلی را کرده ای آواره ات
شیر جنگل از نگاهت شد اسیر .
دل از داغ تمنّا مجمر خون
فضای حوصله در چنگ افیون
زمان آواره در بیهودگی ها
خردمندان کنون از باده افسون .
هژمون شیطان شد از ایران فنا
پای موجودیّتش رفته هوا
مردم دنیا تماشا میکنند،
ظالمان را در مسیر قهقرا .
عدّه ای جاسوس چسبیده به میهن با سیریش
شاخص حقّانیّت را کرده اکنون پشم و ریش
ارتجاع با حقّه بازی کرده فرصت مغتنم
تا کند افکار خود را منتشر با دست دیش.
زنان در بزم هستی بینظیرند
برای جامعه خیری کثیرند
گرفتار محبّت بوده بسیار
برای همنوایی دلپذیرند
گل گلزار هستی، با طراوت
رفیق و یار همسر در مسیرند
نیاید روز قهر و خشم آنان
نصیحت از فلک را هم نگیرند
بهشت زندگی گردد جهنّم ،
برای پانهادن چون کویرند
به وقت دلخوری همچون بلایند
بدام این بلا دلها اسیرند .