وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی
وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی

تظاهر

در خانه ی غصبی از خلایق خفتند

از حضرت مولا و عدالت گفتند

کم کم سحر آمد و فضا روشن شد

رو شد سندش که ادّعائی مفتند .

پول

متر و معیار خرد میزانِ پول

قبله ی پیر و جوان شیطان پول

ظاهراً مشکل گشای عالم است

علم و دانش رفته در زندان پول .

سیمیشکه

چون سیمیشکه قاطی آجیل شد این روزها

مورچه هم با نت رقیب فیل شد این روزها .

خواب تغییرات آدم ظاهراً تعبیر شد

هر کلنگی با خیانت بیل شد این روزها


کشتی عشق

کشتی عشق و دریای زیبا

ساحلی گم شده در صدف ها

ریزش تند باران بندر

یاد تو با من و غرق رویا

زیر باران قدم در دل شب

با خیالت زده دل به دریا

آرزو تا که پهلو بگیری

من بگیرم تو را دامن آنجا .

زندگی

زندگی رود پاک و زیبا بود

جانبش رو به سوی دریا بود

شیطنت مثل بچّه ها کردیم

گِل شد و مزد کار ماها بود .

تو نام نامی فیروزکوه و تاج سری

‌ 

از ارتفاع گدوک و قشنگی زَرمان

به دلربائیِ خود شهره ای چو مهرویان

صدایِ بادِ تو در انحنای کوهستان

به تک نوازیِ خود بست دستِ چوپانان

درونِ کوچه ی تاریخ بلبلان تو مست

زده به لشکرِ تورنه و بسته او را دست

میانِ قلعه ی کافر شد از تو غوغاها

به پایِ تپّه ی اِشکارو تنگِ سراِنزا

تـو سـرزمینِ گُلی ، هر کرانه ات بستان

شد از تو دلبری و عشق واله و حیران

به گوشه های هـرانده ، کناره ی نم رود

هزار باغِ گُل هر لحظه گفت ، برتو درود

نگینِ حلقه ی عشّاق ، حضرت اسماعیـل

کنارِ واشیِ زیباتر از کناره ی نیل

به شاهراهِ امامت به امرِ حق وصل است

برایِ منطقه،عشقش همیشه یک اصل است

نـواسِ چشم تو دارد غرورِ بی پایان

چو ارجمندو اهنزو لَزور و مُزداران

در آتشان و کتالان و روستای بهان

نشانه ها همه از عاشقیّ بر ایران

تو نامِ نامیِ فیروزکوه وَ تاجِ سَری

به میزبانیِ فرزندِ عشق مفتخری

برج و باروی کهن

برج و باروی کهن در دل افلاکی تو

ریشه داری وَ بزرگی ، گوهر خاکی تو

مثل فیروزه به البرز درخشان هستی

به وطن همچو دژ و محبس ضحّاکی تو

#فیروزکوه_دیار_آهوان_و_چشمه_ساران

#کوهستان

#پارک_کوهستان_فیروزکوه

ماه بانو

آبی هستی ؟ چرا فقط آبی ؟

روشنی ، ظهر روز آفتابی

مثل دنیا عجیب و گوناگون

ارغوانی ، سفید و عنّابی

سبز و سرخ و بنفش طوفانی

قهوه ای ، زرد و نور مهتابی

موج هستی پیام دریاها

قاصد لطف آب و تندابی

ساحل امنی و تو را کشتی

می کند سجده وقت بی تابی

یک جهان گونه گونی هستی تو

عشق و شور و نشاط و شادابی

پس تو از رنگ‌های گوناگون

روح دریائی هر اعجابی

ماه بانوی قصّه های قشنگ

یک کتابی ، تو خواندنی ، نابی

منحصر ، بی نظیر و بی مانند

چشمه سار خرد و نایابی

آخرِ صنعِ خالق عالم

محکم و متّصل به اعقابی

اشک چشم غزل

در خودم گم شده ام در پسِ پندار خراب

پشت سر مانده ای از حسرت و چشمی بیخواب

شرق و غرب نگهم را نبود جز یادت

از خزر تا به خلیج نظرم بی تو سراب

بال پرواز شکسته و دلی آزرده

روبرو راه دراز و شب و تردید و عذاب

مرده بودم و تو جانم شده بودی ای عشق

داده ای جان دوباره که بگیری به عذاب؟

همه امّید من است تا که بسوزم ز غمت

شاید از کوره عشقت بدر آیم زر ناب

جز تو با هیچ کسم الفت و عشقی نبود

گر نباشد نظر لطف تو عالم مرداب

اشک چشم غزلی ، دُرّ خیال انگیزی

شمس تبریز منی ،هستی من با تو حساب .

جاده

شب بود و من با جاده ها درگیر

یاد تو شد آتش و دامنگیر

افتاده بودی  لابلای من

با شعله میکردی مرا تسخیر

خاکستری ماند از من و بادم

تا بیکران ها برد در شبگیر

یادش بخیر آن روزگاران را

نامیده ام در خلوتم تقدیر

اکنون تمام آرزوی من

دیداری از آن قاب و آن تصویر.

#احمد_یزدانی 


میز

چون سیریشی به میز چسبیده

با بزرگیّ آن صفا می کرد

در بیان تلاش ناکرده ،

ادّعا پشتِ ادّعا می کرد

در حریم ریاستش محکم

با خدا هم یکی دوتا می کرد

هرکجا باد می وزید آنجا

موج را اسبِ زیرِ پا می کرد

همه را داشت با سیاست بود

رنگ را رنگ در خفا می کرد

تا که ابلاغ رفتنش آمد

عزل او را بلند صدا می کرد

پُست را رفتنی نمی انگاشت

شکوه از خلق بی وفا می کرد

مدّتی بعد یک خبر آمد

شد مخالف و فتنه ها می کرد .

تاراج

من اینجا با خیال و خاطراتت می کنم شادی

بگو در غربتت آیا بیادم هیچ افتادی؟

‏تو آنسوئی من اینسو غرق رویایت گرفتارم

ببین دیوانگی از ما چه می سازد به استادی

‏به تاراج زمان تن داده ای غمگین و تنهایم

‏نمی دانم تو هم آیا به این تاراج تن دادی ؟


سرود من

غرقِ غمم وَ سیاهی حسودِ من

بر دار وعده ها همه ی تارو پودِ من

فکرم نمیرود به درستی به راه خود

ولگردِ پهنه ی شب هاست بودِ من

افسرده ام وَ نفرتِ تبدارِ کینه ها

پایش گذشت از سرِ مرز وجود من

محوند سایه و شب در سیاهیم

هستی گرفت بودنِ خود از نبود من

دارم امید تا که ببینم سپیده زد 

پایان گرفت حسرت و غم ها ،جمودِ من 

شب ساک رفتن خود بست و روز شد 

آمد دوباره به لب ها سرود من .

#احمد_یزدانی


فیروزکوه عزیزم

فیروزکوه عزیزم دل تو شاد

ناراحتی و مرض از تو دور باد

هرکس قدم برای تو برداشت سربلند

هرکس به رنج تو افزود خسته باد .

کوتِوال قلعه ایران

تو ویمه ی   قدیم  و فیروزکوهِ   الآنی

تو  مَامَنِ   عَمِّهِن  و       هِندِوَرزانی

  عظمتِ ایرانی        پلنگ در کُنامی

پناهگاهِ خداگیر  تنگه   و   بِهانی

شوئِه  و  کافَرقلعه وکور را نگهبانی

راوی     شَبیر و شَبر   و   آتِشانی

مدفنِ جانٍ بی بی و  گنج های پنهانی

تو مادرِ  هِما  و  واشی ودِهگَردانی

قلعۀ ضَحّاک تا تَلی جارتنگه رادالانی

ازدَم یاغه تا چاه سر  را تو پر نیانی

آرمیده در بستری از شرف وایمانی

تو معیار خدمت و خیانت مدّعیانی

رو به بهبود می روی و تحت درمانی

 تو کوتوال حفظ فرهنگ ایرانی .

فضای نت

فضای نت سخن از راز سر به مُهری گفت،

که نیست فارغ از اهداف خاص خود یک پست

هرآنچه میل فرومایگان بی وطن است

به دکمه ای بفرستند هرطرف یامفت

یکی یکی شده اند عالِم و بیان کردند

که گفته خاله چنین و عمو چنان میگفت 

به زیر چترِ شبی سیستمم چنین فرمود

بگویمت سخنی از نفوذ و سِرّ نهفت

سکوت کن وَ پناه بر خدا ببر ، اکنون

میان گردو غبار است ریز مثل درشت .

عشق

عشق یعنی تمامش از شادی

نور هستی و شور آزادی

همه ی سبزی زمین از عشق

شادی سینه ی غمین از عشق

عشق دیدار گل و پروانه

نور رقصان شمع دیوانه

خوش بجانی که عشق میورزد

هرچه بخشد بعشق می ارزد

جسم وجان بدور از این آتش

نیست خیری درون اوقاتش

آدمیزاده ، بد و یا خوبی

عاشقی ،وعده گاه مطلوبی

جان که عاشق شود خدا بیند

هرچه را دید باصفا بیند

عشق و عاشق به زندگی همبند

تلخکامی ز عشق باشد قند

عاشقان آرزویشان وصل است

هستی و آبرویشان وصل است

چون به وصلت رسیده اند رستند

آتش عشق را ثنا گفتند .

#احمد_یزدانی

بهانه

گفتن به پنجره از تو  بهانه شد

موّاج خاطره بی هر ترانه شد

دادم  بکوچه نشان تورا نشست

درگیر هق هق تلخ شبانه شد

دنیای فکرو خیال گذشته ات

بر موج خاطره هایم کرانه شد

با شب زعشق تو گفتم زخود گسست

مهتاب گونه شبی عاشقانه شد

در های هوی اسم تو پیچید در خودش

پر زد ز خود و فضا دلبرانه شد .

گویا خیال تو دارد به سر نسیم

اینگونه نرم و سبک ، شاعرانه شد

گذری و نظری

گـوشه ای دارم در ،سرزمین پدری

شادمانم از آن ،گذری و نظری

هستم آرام و رها ، از هیاهو و جدال

راحتم از دنیا و تمنّا و خیال

حال خوبی دارم ، صبح برمیخیزم

تن و جانم را در ،قبله می انگیزم

همسرم بیداراست ،چای و صبحانه براست

سفـرۀ کوچک ما غرق خوبی و صفاست

من و او از آغاز  همرهِ هم بودیم

یاورِ هم وقت  شادی و غم بودیم

هرچه من می گفتم ، او وفا می ورزید

هـر چه ایشان می گفت ، به بها می ارزید

ثمر بودن ما ،حاصلش فرزندان،

راضیم از آنان ،شادمانم از جان

از جوانی محکم ،می نمودم آغاز

کار خود با نامش ، خالق بنده نواز

عشق من ایران است ،من در آن میگردم

دل به هر گوشۀ آن ،باسفر می بندم

ثروت بسیار است ،با قناعت با من

شاه هم مثل  گداست،بی قناعت حتماً

از تظاهر دلخور،ساده و دلشادم

هرچه آمد دستم بی تملّق دادم

راضیم از عمرم، صبر دارم و شکیب

عاشق او هستم حضرت یار ، حبیب

شیعه هستم تقلید از ولی اصل من است

اعتقادم حتماً ریشه ی نسل من است

رهبرم قرآنیست،او چراغ راهم

بر امام عصرم ،منتظر ،همراهم

عشق من انسان ها،از تمام اقوام

مکتبی هستم من پیروی از اسلام

اعتقادم این است،زندگی شیرین است

رنج وشادی با هم ، لذّتش در این است

احمدیزدانی

زمان رای دادن

ندارد هیچکس جز ما گناهی

‏نیامد هیچکس از هیچ جائی

‏زمان رای دادن پای صندوق

‏حواس جمع میخواهد خدائی


No one is guilty except us

‎ No one came from anywhere

‎ Time to vote at the ballot box

‎ The senses want God