گاو نامرد چه بر سر آورده ،
شاخ تیزش پدر در آورده ،
ترسم از این که ببر خودخواهی
خورده ما را و پر درآورده
با رفتنت جایت همیشه در دلم خالی
همتا نداری بینظیری همچو تکخالی
سیمرغ کوه قافی و رویای شیرینی
اشعار نابی با صناعات قوی ، عالی.
عشق بر دارم کشد از دست تو
مستی انگور گردد مست تو
دست و پایم را بمهرت بسته ای
کُشته ای بیرحم ناز شصت تو.
بوده بر عهد و قرارم استوار
نیستم بر حاکم معزول یار
یار دلسوزان خاک کشورم
نه گروهی خائن ننگین تبار .
ای که مستی تو به اموال و امور دنیا
می رسد پای تو در گور و نکن شک این را
چون من و تو چه فراوان که به دنیا بودند
هرکدام از نظر خود چو دژی پابرجا
گفته بسیار سخن ها و شنیدند بسی
در گمان بوده که هستند یلی بی همتا
هرچه در چنته اشان بود نمودند به خلق
کرده از خوب و بدو زشتی و زیبائی ها
و سرانجام زمانی که مقرّر بوده است
قاصد آمد و صدا کرد بیا تو با ما
در دل خاک سیه خفته و خاموش شدند
و فقط خاطره ای ماند و بدی خوبی ها
تا تو را فرصت جبران عملکردت هست
بکن از بهر خودت کاخ سعادت برپا
دست خود را بکش از اذیت و آزار کسان
تا شود توشه تورا در سفری پرغوغا
ره دراز است و نباشد بجز از کردارت
یاری و یاوری و همدمی و هم آوا
این زمین مدفن بسیار چو من باشد و تو
از هم امروز بکن خانه قبرت زیبا
زندگی عبرت و مجموعه ای از عبرت هاست
خوش به آن دیده بینا که بگیرد آن را
چون بمیزان عمل میشود هر قفلی باز
دل بدست آر که راحت گذری از دنیا
در خیال سفر دور و دراز خود باش
از هم امروز شروع کن نشود دیر تو را
خوانده ای شعر مرا سوره ای از قرآن هم
از سر لطف قرائت کن و یادی از ما .
نا امید از همه ی عالم و آدم شده بودم
ستم جان خودم زلزله بم شده بودم
همه ی روح و روانم شده اندوه شکستن
عوض شادی و آرامش خود غم شده بودم
شده ام آدم غمگین که شکسته پرو بالش
تک و درگیر پریشانی عالم شده بودم
تو رسیدی به محبّت نگهم کرده عوض شد
همه ی حال و هوا، زنده از آن دم شده بودم
شده ام زنده دوباره و جوانه زده از نو
وَ چنان لذّت آرامش شبنم شده بودم
شده ام عاشق تو گشته رها از همه ی غم
وَ زمینی که ز باران شده خرّم شده بودم
شده ام آدم بی غم ،شده ام یکشب روشن
شده ام نور فروزنده و در دم شده بودم
و شده خاک تو من حضرت سردار محبّت
و چنان لشکر در خطّ مقدّم شده بودم
نتوانم ننویسم که شدم عاشق مهرت
و چو زندانی بخشایش حاتم شده بودم
و بیاد آورم از لحظه دیدار تو ای مه
چو شب شادی و چون پاکی مریم شده بودم
و خوشم اینکه از آن لحظه تو حاکم شده برمن
و چو سلطان و به درگاه تو مَحرَم شده بودم .
خون گریه میکنم به سکوت از فراق خویش
ای دوست از که بگیرم سراغ خویش؟
شاهم وَ بسکه به من کیش داده اند
واداده تاج و تخت و پناه بر اطاقِ خویش
دیوانه ام وَ به زنجیر بسته اند
روحِ مرا که نباشم چراغ خویش
با دست و پای بسته درونِ اجاق عشق
هستم چو شعله فراری ز داغ خویش
لیلاجم و همه شب در قمارِ مهر
ولگردو وازده ی جفت و طاقِ خویش
ما را چه همنشینیِ اصحاب اعتبار؟
بهتر که گم شده در اشتیاقِ خویش
تو عاقلی بده پاسخ که بشنوم
آتش کشیده شنیدی ز داغِ خویش؟
صبح عشق و زندگی می آورد
زندگی جنگندگی می آورد
هرکه پا را پس کشد بازنده است
باختن افسردگی می آورد
هر لجاجت انعکاس یک شکست
با خودش درماندگی می آورد
تو نمیخواهی ببازی ، یاعلی
قبله بوی بندگی می آورد
اوج آن در صبح هنگام نماز
بندگی بارندگی می آورد
پاک خواهد شد محیط زندگی
عشق با گستردگی می آورد.
در شبی تاریک چشمم گشته باز
دیده ام گور است و من در آن دراز
فرق بسیار است بین من وَمن
مثل فرق بانماز و بی نماز
بندگی هایم همه روی ریا
بوده در ذلّت وَ از آن سرفراز
هربدی را مرتکب با دست خود
باطنی مسموم و ظاهر سروِناز
من اسیر خود وَ در خود گمشده
کفرو ایمان یک بهانه، یک نیاز
هرچه گفتم هرچه کردم با نظر
از نظربازان و در بند مجاز
خواندم از آیات قرآن در دلم
عبرت آمد شد فضای سینه باز
نصب العینم شد به او دلداده ام
نزد خالق کردم اعلام نیاز
بندگی از سرگرفتم ، بنده ام
میکنم از من و شیطان احتراز
باقیش را من نمیدانم دگر
راهی هستم در نشیب و در فراز
صبرِ فِی الّه برگزیدم، ترک خویش
هستم از عالم و آدم بی نیاز
هر اسیری در خودش گم میشود
گم شدم ،پیدا نمودم خویش باز
صبرِ بِالّه صبرِ عبد پایدار
جستجویش میکنم در هر نماز
دردِ هرکس انعکاس فعل اوست
چوب نزدیک است سخت و جانگداز.
رفته دل در سجده گاه بی نیاز
از مسیر راه آرامش ، نماز
سجده از روی زمین تا آسمان
چون زمین خود آسمانی جان نواز
زیر پا را دید او از آسمان
جنگ و صلح و عشق و نفرت ، رمزوراز
خوب و بد در جنب هم درگیر هم
کهکشانها نورو نورو راه باز
می کند هر دل به عشقی انتخاب
راهِ خود را ، راهِ بسته یا که باز .
مردم همه در هجوم یک درد
باهم شده زن و کودک و مرد
چون لکّهٔ ننگ روزگارند ،
این قوم مرفّهین بی درد .
انّ الصّلوة تَنهی عَنِ الفَحشأ وَالمنُکَر
برپا کند هرکس که باشد راهش این معبر
رکن رکین دین نماز است و خدا فرمود
شیطان به گرد بی نمازان می زند چمبر .
سلام ای برگهای زرد پائیز
بهار عاشقی های دل انگیز
سلام ای چیره دست شور پرور
پر از پائیزم و از عشق لبریز .
مثل موشی تا کمر خم میشود در روبرو
پشت سر بد میکند از شعر شاعر گفتگو
در خیالش خوانده است خود را هنرمندی بزرگ
غافل از افتادگی در پایه ی هر گفتگو
با دو خط شعر گدائی یا دو عکس یادگار
هیچکس شاعر نشد یا صاحب هیچ آبرو
بحث دیگر در هنر بحث تحمّل در نظر
شعر دزدان استخوان بوده هنر را در گلو
با زبان بازی و تهمت ، ادّعاهای بزرگ
میشود عکس العمل ها بد برایش از دو سو
مردم صاحب هنر پوشیده هستند و عمیق
پابرهنه در میان کوچه آنها را مجو
حق پرستان شعله سان غوغا به سر در آتشند
رازشان با شعرشان باشد از اسرار مگو .
رفتی و یاد تو شد فسانه
آتشت در دلم جاودانه
تا نیائی نمیگیرم آرام
میکشم از شرارت زبانه
شعله ور در گدازم شب و روز
شکوه مندم ز دست زمانه
زندگی بی تو رنج و عذابه
تو نباشی چو زندان جهانه
https://t.me/ahmadyazdanypoem
لذّت سیر و سفر از سر دنیا نرود
نیکی از حافظه ی گنبد مینا نرود
گرمی کار جهان ، لذّت آتش بازی
خاطراتست و چو بوی خوش گلها نرود
جوهری در نهاد من بالید
شد برایم به مثل یک دشمن
داستانهاست بین ما با هم
سدِّ راهست او و تشنـه ی من
.
شیطنت میکند و بدخواهی
پشت سر یاکه روبرو هر روز
مانده ام بین آسِمان و زمین
هست او حاکمی به پهنه ی من
.
کاش او دشمنی زمینی بود
تا به راهش هزار چاله کَنَم
یاکه از جنس آدمیزاده
بخورد ضربتی زِ دشنه ی من
.
هست او نفس زشت امّاره
چون عصب می دود به شهر تنم
بی محاباست نقش و واکنشش
می زند مشت خود به صحنه ی من
.
جنگ ها شد میان ما با هم
نشد آخر تمام درگیری
من ضعیفم و او خبر دارد
آرزو در دل است کینه ی من
.
می کِشد هر طرف مرا با خود
می نشیند به روی سفره ی من
می خورد او نمک از این سفره
می زند خنجرش به سینه ی من
مشکل اصلی کشور حاکمان بی وفا
در کنار خائنین پست و ایرانی نما
ریشه دارد این نفوذ و قصّه هایش خواندنی
از فراریها و مزدوران موساد و سیا
تا به نسل دوله های جیره خوار اجنبی
سلطنه هائی که خود را خوانده اند دست خدا
غرب گدایانی که در ظاهر فدائی وطن
گفته آزادی در اجرا کرده استبدادها
ریشه هائی همصدا با دشمنانِ هم قسم
خوانده اند خودرا کلید قفل مشکلهای ما
بادبان در دست نوکرهای پست اینگیلیس
تابعیّت ها دوتا ، چاقوکشان کدخدا
رزق و روزی میخورند از خودفروشی های خود
نه مسلمان و نه کافر ، گشته شیطان را فدا .
خورشید قشنگ و عالم آرا دختر
پروانه ی گرد شمع بابا دختر
نوری که شود روشن از او اطرافش
الماس گرانبهای زیبا دختر .
من رای داده خوش از انتخاب خود
چون زنده هستم و دارم حساب خود
از حقّ خود نمی گذرم تا که زنده ام
باشم مطالبه گر با عتاب خود .