وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی
وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی

کره زمین گرفتار بلا

باشد کره زمین گرفتار بلا

درمان مرض بدست دکتر و دوا

تا ریشه کنی از این مرض در دنیا

دستان دعای ما به درگاه خدا .

جنگل

می وزد باد صبا صبح ز کوی جنگل

میشود شسته از او صورت و روی جنگل

شده مه زنده ز هر شاخه و برگی ز درخت

باز باران شده جاری و بسوی جنگل

قصّه ی بوده و نابوده ی انسان ها هست

مثل آبی که بود جاری جوی جنگل

همه ی کرده و ناکرده ی ما باز آید

زندگی جاری و عشق است چو بوی جنگل .

شغالان

شغالان شیر را در بیشه تنها دیده اند اکنون

زمان انتقام خود مهیّا دیده اند اکنون

پلنگان با ابهّت زیر گوش ببرها گفتند

شغالان را اسیر دست رویا دیده اند اکنون .

برگ خزان دیده

من برگ خزان دیده ، تو گلهای شکوفا

حسّم نکنی تا نگذاری به سرم پا

پا بر سر جانم بگذارو بکن احساس

اسرارِ پر از ناله ی در خِشّ و خِشم را


سراب

خداوندا زمان پیچ و تاب است

بنای معرفت اکنون خراب است

در این هنگامه ی بی غمگساری

فقط نفرین دعای مستجاب است

فرشته در اسارت دیو آزاد

همان دیوی که نفس بی نقاب است

شده درگیریش فرسایشی چون

طمعکار و خراب و بدحساب است

اگر حاکم شود بر روح و جانی

محبّت یا که مهرش خود عذاب است

گرفتارم در این اوضاع بغرنج

برای اینکه ذاتم مثل آب است

اسیرم چنگ بدگویانِ بدخو

نمیدانم چرا بختم بخواب است ؟

زنند لاف رفاقت بیشماری

ولی وقت عمل نقش بر آب است

دگر وقتش رسیده تا بگویم

هر امّیدی بجز تو یک سراب است .

سرباز صفر ژنرال است

سرنوشتم  چو توپ فوتبال است

یک لگد سهم من بهر حال است

می شود دائماً به من حمله

خطّ آتش همیشه فعّال است

حال و روزم  شده تماشائی

استرس حاکم بد اقبال است

تب شده چون رفیق روزِ خوشی

کارش آتش زدن به احوال است

شکوِه ها دارم از خودم جدّداً

قبله ام ظاهراً پر اشکال است

ای خدا درد خود کجا ببرم؟

وقتی سرباز صفر ژنرال است

عاجزم از گرفتن حقّم

روی عمرم بسوی پارسال است

می روم من ولی به دنده عقب

قلمم محتضر و بدحال است .


خوب و بد

یک نفر از ما نباشد جاودان

مال را سنگر برای جان ندان

دیر و زود آری ولیکن قطعی است

قاصد مرگ از برای جانمان


عاقل آماده برای مرگ خود

نیست در فکر بهای مرگ خود

می نشیند با خودش در خلوتش

در خیال پست و بالای جهان


دل اگر بندی به چیزی ترس هست

ترس در ذات خودش یک درس هست

دل نبند و وارهان خود را ز خود

چون امانت بودن خود را بدان


می گذاری می روی ، منهم چو تو

یک کفن را می بری ، منهم چو تو

در لواسان یا که گورستان چه فرق؟

می رسد پایان یقیناً عمرمان


بهتر است تا بوده باهم مهربان

مهربانی کرده با پیر و جوان

آنچه میماند فقط یک خاطره

خوب و بدها مانده از اعمالمان .


#احمد_یزدانی