
بانوان خسته نباشید شما
جهل از نام شما می ترسد
دیو بیعرضگی و بیعاری
در حضور رُختان می لرزد
درس میگیرد هرآنکس که سرش
برستون بدنش می ارزد
تا شما بوده و هستید یقین
جامعه با شب و بد می رزمد
افتخار همه ی مردانید
حرف حق مثل عسل می چسبد.
آمد به دنیا در فضای سرد و ناپاکی
آلوده شد روح و روانش در هوسناکی
مانند گل در مزبله بالید و زیبا شد
در دام او افتاد یاسی مظهر پاکی
با صید خود برپا نمود او کاخ آمالش
شد سرنگون در قعر خودخواهی به بیباکی
چون پرتوقّع بود و از خودراضی و مغرور
افتاد از عرشش درون برزخی خاکی
باد جدائی ها به طوفانی بدل گشته
در عاقبت درگیر با وضع اسفناکی
او مُرد و در گور سیاه خود فرو رفته
شد سرنوشتش تلخ با پایان غمناکی .
از نِیـستان باز آوازی رسید
از دل نی سوز با سازی رسید
گفت مستان همره هم میشوند
دشمنی را زیر پاها می بَرَند
با نگاهی سوی اطراف خودم
از نبود عاشقی رنجیده ام
بازی تازه و فصلی تازه است
درد دل بسیار و بی اندازه است
روح و جان در جستجوی وحدت است
دست خالق همره جمعیّت است .

والتِر اَگنِر مهندسِ اطریش
داده جان بر سر تعهّد خویش
دلِ پُل را شکسته از مرگش
لوگموتیو را غمش بجان زد نیش
ظاهراً از جهان خود دور است
باطنش یک جهان و شاید بیش
سوت بر پل عزای اگنرهاست
خاک ایران دهد به دنیا کیش
چه قشنگ است اینچنین مرگی
دل غربت شود برایت ریش.
مهربانی که چو آتش به جهانم شده ای
قبله گاه هنر و کعبه ی جانم شده ای
بسته ای جان مرا با سر زنجیر غمت
شده در بند تو و روح و روانم شده ای
دوستت دارم و خوشحالی من تابشتان
نور مهتاب شب کوچه ی جانم شده ای
عاشقی عاشق دستان هنرمندیتان
برتر از آینه ی مهر زمانم شده ای
رفته ای در دل تاریخ خرد حضرت عشق
به شکسته قلمت سرو چمانم شده ای .
سینه از خون دل چنان مرداب
رنج مردم فراتر از خوناب
نا امیدی چو نیزه از ابلیس
میشود رو به هرطرف پرتاب
دست شیطان همیشه در کار است
از ترامپ است هر جنایت باب
در زمین جز فساد و بدکاری
نتوان دید از چنین ارباب
دارم امّید تا زمین بخورد
با امید است زندگی شاداب
در چنین حال و روز ناجوری
هر امیدی کند به پا اعجاب
.
زندگی یخ زد از زیادی درد
چشم هائی نشسته با دل سرد
یکطرف لشکری ز میکروب و مرگ
و سخن های بیخود از بیدرد
سوی دیگر وطن و چشمی خیس
ملّتی با خودش شده همدرد
خاطرات وبا و طاعون ها
آنفولانزا و آبله ، سر درد
زنده شد در خیال خفته شهر
راه حلّی برای فتح نبرد
بازهم کرکسان و لاشخورها
فکر نفعند خائنین ، خونسرد
بیخبر بوده از تهِ قصّه
که شود پول دردِ مردم ، درد
بازهم شیطنت ز شیطان است
عقل من بیشتر دگر نرسد .
.
برای آدمیان مرگ کشت جان باشد
سفر بگور چو رفتن به آسمان باشد
برای یک سفر افسوس و آه بیهوده است
زمان مرگ سرآغاز بودشان باشد
سفر وسیله هدف مقصداست یک رویش
برای دانه چرا کشتگه زیان باشد؟
کدام دانه به گِل رفت و شد تَهِ قصّه؟
چرا به آدمی اینگونه بد گمان باشد؟
نظر بگور بشر با خِرَد و عبرت کن
ببر تو آیه ی قرآن که عشقشان باشد
کدام دَلو به چاه رفت و خالی آمده باز؟
به قعر چاه سیاه یوسفی نهان باشد
تو رفتنش منگر ، آمدن ببین انسان
غروب شمس طلوع مه جهان باشد
سکوت گور بشر درس عبرت آموزیست
گرای راه نهانی به کهکشان باشد .
.
خنده بر ریش همه خلق خدا زد کرونا
محکی بر خرد و دانش ما زد کرونا
ذرّه ای که نشود دیده چنین غوغا کرد
آمد از چین و بفرمان سیا زد ، کرونا
مدّعی بوده که ما آخر عقلیم و خرد
پنبه ی خواب خوش شاه و گدا زد ، کرونا
خودمان از خودمان خورده گلی تاریخی
زیر توپ من و تو رو به هوا زد کرونا
جای دینداری و همراهی و همدردی ها
خنجری پشت دیانت ز قفا زد کرونا
همه مردود شدیم و همه بازیچه ی او
چک خود را بمن و گوش شما زد کرونا
در زمانی که نیاز همه آرامش بود
داد خود را به قم و حوزه ی ما زد کرونا
بازهم فرصت عبرت و توجّه باقیست
بوق هشدار که با بانگ رسا زد کرونا .

گریه دارد وضع عالم ، گریه دارد روزگار
کرده شیطان بزرگ غارت جهان را با قمار
ذیل پوششهای پوشالین قدرت با دروغ
عدّه ای از خودفروشان گشته او را یار غار
کرده ترویج خشونت زیر ماسک حیله ها
با بلوف ترسیده از او رهبران بی بخار
مثل گاوی شیرده میخواند او اطرافیان
حرفه اش باشد چپاول از یمین و از یسار
میکند سرکیسه هرکس را که گوید یک سلام
ورنه با نیش زبانش می چزاند در شرار
در عمل منحط شد هر عهد و قراری از ترامپ
نیست با او در توافقهای دنیا اعتبار
چون نمادی از جنون قدرت است در این زمان
عاقلان را نیست با دیوانگان عهد و قرار
منفعت را در میان تفرقه می جوید او
کرده است ایران برایش زندگی را زهرمار
او نگاهش بر نفوس مسلمین ابزاری است
دیده دنیا را چو شغلش مثل یک میز قمار
زیر و رو اندیشه اش دوز و کلکها پیشه اش
مثل سدّی روبرویش گشته ایران استوار
چون شهید ما سلیمانی لگد زد زیر میز
داده فرمان ترور ، لرزید خود بالای دار
آرزوی عارف عاشق وصال خالق است
گشته خونخواهش همه آزادگان در هر دیار
جنگ را هرگز نمیخواهم ، خدایا دور باد
وقت تحمیلش ،نشستن خفّت آرد مرگبار
ملّت ایران خروشید از برای انتقام
کرد دنیا را سپاه در چشم شیطان شام تار
شد سپاه ما یدالّهی خروش خشم و کین
حرف آخر را زد اوّل با اُبهّت ، افتخار
عقده ای چل ساله خالی شد به میدان نبرد
تازه معبر باز شد ،منظومه ها دنباله دار
خون ملّتهای اسلامی بجوش آید یقین
گشته کانون خبر ایران ما در اقتدار
گر خدا خواهد مرض درمان هر دردی شود
از شهیدان میشود حرکت چنین افسانه وار
@ahmadyazdanypoem
kootevall.blog.ir
مردان بزرگ آفتابند
هستند که تا بما بتابند
مانند چراغ راهِ تاریک
روشنگر و خوب و بی نقابند
در سینه شقایقی نهفته
در شهر چو شعر بکر و نابند
باران بهاریندو رویش
سرسبزی کوچه های باغند
بخشنده، سخی و باکرامت
زاینده چو چشمه های آبند
آرام چو خواب راحت شهر
دلسوخته آند ، چون گلابند
دستان بلند مهر و ایثار
مفهوم شریف یک کتابند.
از ارتفاع گدوک و قشنگی زَرمان
به دلربائیِ خود شهره ای چو مهرویان
صدایِ بادِ تو در انحنای کوهستان
به تک نوازیِ خود بست دستِ چوپانان
درونِ کوچه ی تاریخ بلبلان تو مست
زده به لشکرِ تورنه و بسته او را دست
میانِ قلعه ی کافر شد از تو غوغاها
به پایِ تپّه ی اِشکارو تنگِ سراِنزا
تـو سـرزمینِ گُلی ، هر کرانه ات بستان
شد از تو دلبری و عشق واله و حیران
به گوشه های هـرانده ، کناره ی نم رود
هزار باغِ گُل هر لحظه گفت ، برتو درود
نگینِ حلقه ی عشّاق ، حضرت اسماعیل
کنارِ واشیِ زیباتر از کناره ی نیل
به شاهراهِ امامت به امرِ حق وصل است
برایِ منطقه،عشقش همیشه یک اصل است
کمندِ مدفنِ پاکش به زیرِ کوهِ بلند
تسلّی است به جانهایِ عاشق و دربند
پلی میانِ معادو ائمّه ی اطهار
نگاهِ تشنه ی عـاشق به گُل به فصلِ بهار
نـواسِ چشم تو دارد غرورِ بی پایان
چو ارجمندو اهنزو لَزور و مُزداران
در آتشان و کتالان و روستای بهان
نشانه ها همه از عاشقیّ بر ایران
تو نامِ نامیِ فیروزکوه وَ تاجِ سَری
به میزبانیِ فرزندِ عشق مفتخری.
در روی زمین فراز و پستی مردم
مفهوم جهان و قطب هستی مردم
هر جلوه که از خدا بگویم مردم
معیار و اصول حق پرستی مردم
#انجمن_ادبی_کوتوال
@ahmadyazdany
در دهِ دوری که حرف حق زدن جانبازی است
صحنه در دست گروهی راضی ناراضی است
آنکه روزی در غم ایمان مردم بوده است
از برای نفع خود در کار کافرسازی است
چون که نان را در تنور قهر مردم می پزد
انعکاس سعی او مانند حزب نازی است
کرده کاری را که شیطانمانده در انجام آن
عاقلان فهمیده اند استاد صحنه سازی است
دهکده گر چند روزی میشود بالا و پست
در عوض رو میشود مشکل که از خودسازی است
میدهد کولی به دشمن کدخدای دهکده
حال و روزش حال و روز شخص از خودراضی است
هرکسی تنها بفکر حال و احوال خود است
از عجایب حال آن ناراضیان راضی است
ظاهر خود را موجّه کرده امّا غافلند
ریشِ بی ریشه چو پشمی بهر پشتک بازی است .
#کوتوال_خندان
بوده ام من چون خسی بی ادّعا
سال ها بند بلا را مبتلا
تونجاتم داده ای از بندخویش
رستم وآنگه شدم دربندخویش
آب و جاروی وجود از آن توست
بود زندان مال تو این جان ز توست
ما و من ها قیل و قال دیگریست
بهر ابوابی زباب دیگریست
توتمامی بزرگی را سزا
بودن من ها و ما ها از شما
گوشه ی چشمی به رندانت فکن
دستگیری کن به زندانت فکن
قانون شده گنج و در پیِ آنم
بر رابطه مثل سنگ و شیطانم
چون تابع منطق و خِرَد هستم
بیچاره و پاره است دامانم
از این نظر از نگاه بدبینان
گنگ است مرا خرد و برهانم
سهل است زبان شعرو اوراقم
بی مایه و کودنم و نادانم
تدبیر ندارم و فقیر از آن
لرزان همه ی ستون و ارکانم
مانند گروه سفلگان هر روز
در بند لباس و کارم و نانم
مدّاح گروه رندو قدرتمند
دریوزه بر از سرای سلطانم
یک عمر دویده ام ندارم هیچ
بی مقصدو بی هدف پریشانم
این مدّعیان اگر شوند قاضی
من متّهمِ به تیربارانم
اینها به جهنّم است زیرا که
ضرب المثل گروه نادانم
سنگین شده جرم من در این دوران
رفتن به خلاف آب میدانم
از دشمنی بدان گرفتارم
همراهی ناکسان نمیدانم
در سفره خاص جا برایم نیست
در بزم عوام نیست جولانم
آزاده ام و از این صفت در رنج
در خانه خود غریب و حیرانم
یکروز وزیر میکند اخراج
یکروز اسیر بند بهتانم
از هر طرفی فشار بر من هست
چون شاعر رندم و سخندانم
گاهی بزند اصول چوبش را
اصلاح بزند ،چرا نه از آنم
گاهی بزنند سنگ خود چپ ها
گه متّهمم که راست می رانم
کارم شده پاسخِ به این و آن
پاسخ بدهم چرا دگرسانم؟
فرزند زمانه ی خودم هستم
بر روح تحجّر همچو سوهانم
حلّاجم و رویِ چوبهِ دارم
من آهنِ بین پتک و سندانم
دارم به سرم فروغی از همّت
مرد همه صحنه ها و میدانم
بر هر متجاوزی چو صیّادم
زاهد و چریک جنگ چمرانم
مظلومِ زمانه ام ، بهشتی من
تهرانیم و یلی از ایرانم
جرمم شده از نگاهشان سنگین
زندانی چاه راه کنعانم
شیرینی زندگی برایم تلخ
فرهادم و تیشه ای به دستانم
وقتی به کتیبه ای نویسم شعر
روزی بزنم به سر وَ بر جانم
شد چشم و دلم سفید از حسرت
از حوصله ی خودم پشیمانم
با اینهمه ناله ها که کردم من
آزادترین اسیر دورانم
قانون همه ی توقّعم باشد
دستان شفای اوست درمانم
آیا برسد به کشورم روزی
قانون بشود زره وَ خفتانم؟
شمشیرِ داموکلِس نشود هرگز
گوید که چنین چنان وَ بِهمانم
ظلمی بکند اگر به من قانون
عدل از طرف فرشته میدانم
اینها که شمرده ام چو یک قطره
مور ره حضرت سلیمانم
یک ذرّه کوچکم ، غبارم من
مهدی(عج) است مرا امید و جانانم
چشمم به ره است و میرسد از ره
من منتظرم ، به اوست چشمانم.
احمد یزدانی
@ahmadyazdany