وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی
وشتین

وشتین

محل انتشار قسمتی از اشعار احمد یزدانی

سرو آزاده می کشد فریاد

سرو آزاده میکشد فریاد

از خروش تبر و استبداد

گشته آزادگان میهن مات

مانده تنها و عالمی فریاد

باد غربت وزید و شد دل خون

رفته امّید و آرزو برباد

قلّه های بلند و آزاده

رفته اند با حماقتی برباد

شد فراری جوان با غیرت

رفته هرکس که بوده استعداد 

غم بجان همه ولی ساکت

از بد روزگار بی بنیاد

خون بدل جان بسر شقایق وار

از نفوذ و گرای هر شیّاد

هموطن ارتجاع کشد فریاد

انتقاد تو بهترین امداد

یک نگاهی بکن به اطرافت

زیر پا رفته قامت شمشاد

قصّه ی آن یهود و آن خلخال

درس تاریخ و بهترین استاد

حاکم سینه های ما درد است

هرکه اهل حقیقت است ناشاد

جمع بدها که نقشه ها دارند

عالمی کاهشان و خود هم باد

دائماً امر و نهی و دستورات

اهل ظلم و عصاره ی الحاد

زندگی با ستم نمی ارزد

نزد انسان معتقد ، آزاد

می دهد میوه سعی انسان ها
می دهد میوه سعی انسان ها .

جهان دریا و انسان هم چو ماهی

جهان دریا و انسان هم چو ماهی

اسیر دست امواجش چو کاهی

اگر غفلت نماید سرنگون است

به پای خویشتن در قعر چاهی

به مقصد می‌رسد تنها زمانی ،

که با فکرش کند تدبیر راهی

وگرنه زندگی را چون جهنّم ،
نموده کل عمرش گشته آهی .

 .

وقتی که غریب و منزوی گشته هنر

وقتی که غریب و منزوی گشته هنر

وقتی که پلنگ می شود نوکر خر

وقتیکه دروغ مرد میدان شده است

پیداست که بی هنر زده گل به هنر

بوی کباب از کشور ما رفته است بالا

بوی کباب از کشور ما رفته است بالا

از هرطرف خود را رسانده گربه و سگ ها

هرکس که دشمن بود آمد تا برد سهمی

در لابلای معترض ها گشته است پیدا

هشتک زدند از غارت و در سایه خوابیدند

چاله نکنده شد مناره سرقت از آنها

فرصت غنیمت شد برای آتش افروزی

کرده فرامین را ز اربابانشان اجرا

امّا گروهی معترض با منطقی محکم

دارای افکاری جدید و روشنی افزا

با عینک خود زندگی را دوست میدارند

هستند انسانهای شاخص نوگرا ، والا

باید جوانان را پذیرفت و پذیرا شد

این ها عزیزانی به مثل بچّه های ما

باید سخن ها را شنید آنگه تعمّق کرد

سازد تضارب بهر رشد جامعه غوغا .

یکسان نبود عمرم مداوم کرده تغییر

یکسان نبود عمرم مداوم کرده تغییر

گاهی سفید و گه سیه بودم چنان قیر

جوشیده ام در کوره های سخت بسیار

تا گشته ام انسان از خود رسته ای پیر .

ره می سپارد در مسیر تازه ای دنیا

ره می سپارد در مسیر تازه ای دنیا

آغاز شد بحث جدید و تازه ای حالا

در این کشاکشهای علم و آدم و عالم

هرگز نخواهد بود چون دیروزمان فردا.

آلوده به میکروب حماقت شده ایم

آلوده به میکروب حماقت شده ایم

یاریگر لشکر عداوت شده ایم

دنبال سراب چشمه در قلب کویر،

بازیگر نقش با سخاوت شده ایم .

یکنفر ایرانی از حکام عهد خود غمینم

یک نفر ایرانی از حکّام عهد خود غمینم

آرزومند حضوری سبز و انسانی امینم

از دروغ و از ریا و ارتجاع و خودفریبی

خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم

فرصتی پیش آمد و مردی امین آمد به میدان

داده ام رای خودم را تا بخندد سرزمینم

انتخابی باخرد از روی تدبیر و عقیده

با امید و آرزوی حلّ مشکل ها عجینم

از خدا خواهم که باشد مستقل دور از شیاطین

تا ندزدد ناامیدی بار دیگر عقل و دینم .

اطرافیانی از رقیبم منتقد بودند

اطرافیانی از رقیبم منتقد بودند

اطرافیانم کرده تعریف مرا بیجا

تعریف بیجا کرده اند از من پسندیدم

تعریف او را کرده اند رنجیده از آنها

تا در نهایت او قوی شد من تماشاگر

او رفته در مقصد و من تنها زدم درجا

هرکس که از خودراضی و دُگم است نمیداند

اجرت نگیرد تا کسی کاری نکرد یکجا

او شد قوی من گم شدم در گور خودخواهی

باردگر گل خورده ام از دشمن دانا .

رفیق ناهموار

آزمودم رفیق ناهموار

دیده دزدی از آن خیانتکار

اشتباه کرده ام و بخشیدم

کرده اعمال زشت خود تکرار

کاسه شد داغ‌تر از آشش چون

بوده ام از برای غم غمخوار

هرچه گفتند عاقلان گفتم

تربیت میکنم منش این بار

با زبان بازیش می آمد او

بوده اعمال من خسارت بار

کرده ام عفو بی سبب او را

صید دامش شدم چنان هربار

بوده کارم خطا و میدانم

فرصت امتحان بُوَد یک بار

طی نمودم مسیر پر چالش

گشته زخمی از او سپس بیدار

نیست فرصت برای جبرانش

دیدم از اشتباه خود آزار

هرکه نشنید پند پیران را

از پشیمانیش شود بیمار .

ظاهرا زنده از درون ویران

ظاهراً زنده ، از درون ویران

گم وگوری میانِ قبرستان

بود اطرافِ من تمامش رنج

غم و اندوه و غُصّۀ دوران

گُل به چشمم چو خار می آمد

خار بودو سیاهی و زندان

دوستانم زِ دورِ من رفتند

مانده ای بی پناه و سرگردان

دردهایم زیادشد هر دم

آتشی بود در دلِ سردم

با عبادت شناختم حق را

طرد کردم تمام ناحق را

پرتو نورِ حق به من تابید

ذهنِ جویا طریق آن کاوید

بسترِ جستجو فراهم بود

لطفِ خالق چراغِ راهم بود

من بسوی خدای خود رفتم

رو به او من بپای خود رفتم

کم کم او شد تمام دنیایم

عشق او شد مرام و سودایم

عاشقش گشته ام وَ وابسته

غیرِ عشقش زِ هر کشش رسته

چون به راهش قدم نهادم من

نور او کرد قلب من روشن

رونقی یافت کارو کسب کساد

عشق ومهرو صفا به قلبم داد

زان پس از دردو رنجها رستم 

دل به لطف ورضای حق بستم

سالها رفت و من به جا ماندم

گفته ام من خدا خدا ،ماندم

تا توان داشتم زِ بد رستم

دامها بود در رهم ، جستم

کرده ام هر عمل و اندیشه

راه و یادِ خدایِ من پیشه

راهِ تاریک و شب شده روشن

شد کویر از برایِ من گلشن

شکر میگویم و رضا هستم

برطریقش چو کوه به جا هستم

منم و امر او و درگاهش

با ائمّه و مذهب و راهش

خالقا هستی و جهانم تو

آشکارا و هم نهانم ،تو

جانِ عالم و بودنم از توست

زندگانی نمودنم از توست

کردگارا خدای ما هستی

صاحبِ جان ما شما هستی

مهربان هستی و دلِ دنیا

خالقِ کائنات و خوبیها

این جهان، آن جهان شما هستی

سرورو نور دیده ها هستی

کن تو محکم به قلب من ایمان

تا نباشم به راه حق لرزان

راضیم ،آرزوی من تنها

اینکه محکم بمانم و برجا .