خانه ی ویران دل با یاد تو آبادی است
باحضور تو غم دنیا برایم شادی است
میروم در خلوتِ یادِ تو آتش میشوم
عشقِ آتشبازی و معشوقه مادرزادی است
ردّ پایت تا همیشه در دلِ من باقیست
امر و نهی تو برایم نوعی از آزادی است
شیطنت میبارد از چشم خیال انگیز تو
هرنگاهت در نگاهم خاطره از یادی است
مینشیند تا غباری از کدورت در دلم
عشق تو پادرمیانی کرده حالم عادی است
واژه های سردو خاموش از تو گرما میدهد
شب نشینی زمستانی تو مردادی است
شعله ور هستم ولی هرگز نمیفهمد کسی
گفتگو با خاطراتِ تو مرا دلشادی است
راضیم از هرچه پیش آید ندارم شکوه ای
صیدِ صیّادِ نگاهت گر شوم میلادی است.
لکّه ی ننگ همه آدمیانی تو ترامپ
تخم شیطانی و نکبت به جهانی تو ترامپ
حربه ای رو شده از عالم استکباری
انتقام حقّ تو چون شرّ نهانی تو ترامپ
بخیالت که زدی رفتی و آرام هستی
داغ پیشانی مردان و زنانی تو ترامپ
میرسد قاصد مرگت به همین زودی ها
عنصری جنگ طلب دزد و روانی تو ترامپ
کشته ای تو پدر ما و از آن خواهی سوخت
رذل و بدکاره و صد بدتر از آنی تو ترامپ
یک نفر هستم من از ایرانیان
دلخور از بیعرضگی از حاکمان
عاشق رهبر و دین و میهنم
سدّ محکم روبروی دشمنان
منتقد هستم بفریادی رسا
از برای اقتصاد لنگمان
بحث من بحث تعالی ، توسعه
حرف حقّی از خردمندانمان
بر اساس امر مولا می کنم ،
زندگی مانند فرزند زمان
جرم آتش سوزی و غارت و قتل
دشمنی از فتنه گرهای جهان
باید از سوی سپاه مقتدر
گشته تدبیر جفای خائنان
نصّ قانون اساسی گفته است
مردم ارباب و مدیران نوکران .
من رفته در تنهائی خود رو به تاریکی
افتاده ام از ارتفاع پست و باریکی
با عشق تو برگشتم از نو در مسیر خود
عاشق که باشی دور می آید به نزدیکی .
شهر زیبائی و چشم تو چراغ معبر
برده ای دل به نگاهی ز جهانی دلبر
شده دنیای من از روز تولّد تا حال
دل سپردن و گسستن ز بتی افسونگر
ره می سپارد در مسیر تازه ای دنیا
آغاز شد بحث جدید و تازه ای از ما
تغییر باشد اوّلین گام مسیر رشد ،
هرگز نخواهد بود چون دیروزمان فردا
امیر شعر ، بانوئی خردمند
میان جمع استادان برومند
نژادی پاک ، محکم ، با صلابت
ادیب و عالم ، استادی توانمند
پدر صاحب نظر ، شاعر و کامل
وَ از همسر مصفّا و شکوهمند
نسازد لفظ استادی بزرگش
بود کم خدمتش القاب و پسوند
خدایا حفظ فرما از حسودان
دهم خالق تو را بر عشق سوگند ،
نگهداری کن از جان عزیزش
بتابد تا همیشه آبرومند .
عالم ذهن و قدرت انسان
بینظیر است در تمام جهان
میشود جسم آدمی نابود
این زمین مدفن بدنهامان
ماندنی روح و فکر و گفتار است
عشق هم قسمتی مهم از آن
راز مرگ جهان تز منفیست
مرگ عالم شود از آن آسان
هرزمان شد انرژی عالم
چون سیاهچاله های بی پایان
کهکشان را کشیده در گویش
یک شهاب است و این جهان ویران.
چشم خود را که میگشائی تو
قفل عالم گشاده میگردد
شادی و عشق میزند لبخند
کارِ مشکل چه ساده میگردد
همه ی جان من شود آزاد
میشوم مردِ ساحرِ خوشبخت
با نگاهِ تو بال پروازم
بار دیگر اعاده میگردد
چشم در چشمِ شب شدن ،عریان
ظلمات و سکوت بی پایان
وزن عالم و جای پای عبور
سوزش زخم خنجر_یاران
نگذری از خیال و خاطره ای
غربتی_محض و عزلتی پنهان
دلخوشیهای کوچک و گهگاه
تکیه گاههای سست و بی بنیان
جلوه گاه و نظاره ات تنها
دود کولی و بادِ سرگردان
در پناهِ خیال خلوت خود
پرسه در لایه های گنگ زمان
نقطه ، از نو شروع از سرِ خط
پرِ پرواز ، بسته در زندان
دستهای دعا و استمداد
باز باران خدای من ، باران.
بایکوتم در انزوای خانه ام
گرد شمع جان خود پروانه ام
راحتم از همنشینان دو رو
دلخور از غمخواری بیگانه ام
در کشاکش با هزاران علّتم
در خیال درد و رنج ملّتم
کاغذ از خون قلم رنگین کنم
با نوشتن از غم خود راحتم
در خودم لولیده با تنهائیم
اشک خونین قلم مانائیم
خلوتم اوج سعادتمندیم
گوشه تنهائیم دارائیم.
جهان آبستن تدبیر و تغییر
شود افکار پوسیده زمین گیر
بجوشد خون تازه از دل خاک
جوان خواهد شد از نو عالم پیر .
دگر چشمان ما در انتظار روی زیبا نیست
برای دیدنش افکار ما اکنون مهیّا نیست
تو گوئی خاک مرده هرطرف پاشیده دستانی
که مخفی گشته است در خودفریبی ها و پیدا نیست.
جهان درگیر افکار شیاطین و بلایا شد
زمین آبستن جنگی جهانی بی مهابا شد
زمین و آسمان بازیچه ی دستان خودخواهی
بشر در ظلم و کینه عنصری جدّاً توانا شد
جهالت قدرتی قاهر عدالت منزوی غافل
بشر از دست خودخواهی خود شرّی سراپا شد
همه از ظلم ابنا بشر مغروق و سر در گم
به هر سو حاکم دنیای ما تردید بالا شد
اطاق فکر عالم در خیال جنگ و خونریزی
ضعیف از دست شیطان سرنگون در زیر پاها شد
نمانده حرکتی برحق نمانده نقطه ای روشن
زمان مبهوت افکار پریشان از زوایا شد
جهان در معرض یک انفجار و زیر و رو گشتن
زمین آماده ی تغییر وضعی بی مهابا شد
.