پسِ ذهنم خیالِ تو دفتر
ورقی میزدم که تا شاید
مطلبی ،نکته ای وَ خاطره ای
از تو در سطرهای آن دیدم
بهمین صورتی که میگویم
تو محقّق شدی وَ من با تو
زیر سایه کنار یک چشمه
گفتگو کرده ام وَ خندیدم
خنده ها بود و لذّتِ دیدار
وَ سفر با تو لابلای سطور
هی ورق پشت هم وَ شد تکرار
مثل عابر به باغ چرخیدم
شب شد آنجا هوای سردی بود
تو پناهنده ی به آغوشم
وَ من و یک قلم وَ صفحه ی تو
می نوشتم که عشق ورزیدم
زده ای تو بهم خیالم را
بالِ پرواز من شکست آنجا
نیمه شب بودو من شدم بیدار
خواب آغوش یار می دیدم.
پناه آورده ام ای مهربان خالق بکن کاری
نده شادی به دشمن مردم ما را گرفتاری
هوا سرد است و اوضاع عجیبی حاکم است اکنون
نکن آلوده ی فقر و اسیر پنجه ی خواری .
از خدا خواهش نمودم ، از ودود
زندگی شیرین ، غمم را کرده دود
چون خدا گنجی برای من نمود ،
حمد و توحیدش در آن گنجینه بود
صافات صف هستی علی جان روح و جانی
عشقی ، زمینی ، آسمانی ، پرنیانی
نوری برای عالم هستی تو ماهی
انگیزه هستی تو شه آزادگانی
با بودن تو جستجو معنا ندارد
کافی برای مردمان این جهانی
باب الحوائج تو حوائج تو ، امامی
خورشید عالمتاب هستی بیگمانی
عالم نباشی تو امورش ناتمام است
تو ابتدا و انتها ، پیدا ، نهانی
در پیچ و تاب کار عالم ماندگانیم
تو راه حلّ مشکل درماندگانی
دین خطّ قرمز و میهن شرافتم
بر خائنان وطن مشت محکمم
در راه سربلندی و زیبائی وطن
خود را به مردم ایران فروختم
خود را فروختم به اصالت و نور و شور
من عاشق وطن و دین و مردمم
دینم تمام باور و ایمان و عشق من
چون کوه ریشه دار و چو سروی تناورم
خود را نداده ام به بهائی چنان پشیز
سود زیاد بردم و از بی وطن سرم
از بیوطن فراری و این حرف آخرم
هم میهنان من عشقم و باورم .
عاشقان یک به یک از بام بلند افتادند
باده ی عشق عمل کردو سر خود دادند
بفلک سر زده از دولت می قامت ها
نه مگر عاشق و معشوق ز یک بنیادند
بجز از گوشه ی میخانه نجویم هرگز
ساقیا داد بده، مدّعیان بیدادند
دل که از عشق خراب و نشود آبادان
آتش باده و ویرانی و دل همزادند
این چه نور است که با تابش آن آدمیان
مثل مومند اگر قبلِ طلوع فولادند؟
عاشق و عاقل و دیوانه اگر میبینی
همه شاگرد در بتکده ی استادند.
هستی تو دلیل خنده و شادی من
تو علّت ویرانی و آبادی من
هستی تو تمامت وجود من و تو
انگیزه زندگی و آزادی من .
دنیاست به چشم اهل دنیا زیبا
در ظاهر خود قشنگ و باطن خارا
چون مار که ظاهر قشنگی دارد
سمّی و کشنده باشد و بی پروا.
احمد یزدانیم، یکقطره از یک جویبار
رو بدریا می روم هستم به آنسو رهسپار
طی شد عمرم در کشاکشهای دوران، خوب و بد
شک ندارم زندگی بی عشق یعنی مرگ زار.
بازار ریا عجیب سامان دارد
هر چهره نقاب و نقش پنهان دارد
یکرنگی و سادگی متاعی نایاب
گنج است برای هرکه از آن دارد .
ما شیعیان حضرت مولای عطشانیم
قربانی امر ترور از سوی شیطانیم
از دشمنان خارجی هرگز نترسیدیم
ناراحت از داخل و از یاران نادانیم .
تنها و ترک خورده در خلوت زندانم
هر صبح سرآغازی در حسرت پایانم
من منتظرم شاید قاصد برسد از ره
تا او نرسد در خود سرگشته و حیرانم
تنهائی و طوفانی طوفانی و تنهائی
این است تمام من آغازم و پایانم
گفتند بهار آمد در پشت در است اکنون
باور شده ای مسخم دستی به گریبانم
محتاج بهارانم ، در حسرت بارانم
ای ابر نمی باری؟ یک عالمه طغیانم.۰
بهارم بیا ، بی تو پائیزیم
عبوسی که درگیر خودسوزیم
نجاتم بده ، تا فراسوی شب،
ببر ، انتظار تو بهروزیم.
هموطن ، ای با شرافت با وقار
ای تکاپوی عبور از شوره زار
ای عجین با رویش و جنگندگی
آرزو دارم که چشمانت بهار
قلب تو از رنج و محنت بوده دور
آسمانِ بودن تو بی غبار
بخت و تقدیرت بلند و پر ثمر
چون عسل باشد برایت روزگار
لحظه های عمر تو شیرین و خوش
بزم عیشت برقرار و پر عیار
خانه ات سبز و وجودت بی بلا
بوده چون نقش جهان اوضاع و کار
زندگی جاری تر از زاینده رود
چلستونش استوار و برقرار
چارباغ عمر تو سرسبز و خوش
چون منارجنبان به جنبش کاروبار
عمر طولانی و با عمق زیاد
سهم تو گردد ز لطف کردگار
رنج و اندوه باشد از تو دور دور
کاخ رویایت رفیع واستوار .
رفت در آتش سیاوش پاکباز
سالم آمد از دل آتش فراز
داد کیکاووس سوری با غرور
از سیاوش تهمت سودابه دور
چارشنبه ماند از آن یادِگار
آتشی که کرده پاکی آشکار
هرکه ایرانی و در آن ریشه دار
جشن آتش در نهادش ماندگار
می شود با کوه آتش روبرو
تا که باقی ماند از او آبرو
آنکه پاک است و لباسش پاکی است
دشمن هر زشتی و ناپاکی است.
در حسرت نسیم سحرگه بهاریم
در آرزوی روی تو چشم انتظاریم
پایان گرفته قصّه ی بودن ندیدمت
از زندگی بدون حضورت فراریم
عمریست دیده به راه تو خسته جان
در جستجوی تو هر سو دوان روان
کی میشود که تو باشی کنار من
تنها نبوده من و خاطراتمان ؟
Kootevall.blog.ir