-
آغوش یار
یکشنبه 8 آبان 1401 10:33
پسِ ذهنم خیالِ تو دفتر ورقی میزدم که تا شاید مطلبی ،نکته ای وَ خاطره ای از تو در سطرهای آن دیدم بهمین صورتی که میگویم تو محقّق شدی وَ من با تو زیر سایه کنار یک چشمه گفتگو کرده ام وَ خندیدم خنده ها بود و لذّتِ دیدار وَ سفر با تو لابلای سطور هی ورق پشت هم وَ شد تکرار مثل عابر به باغ چرخیدم شب شد آنجا هوای سردی بود تو...
-
پناه
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:21
پناه آورده ام ای مهربان خالق بکن کاری نده شادی به دشمن مردم ما را گرفتاری هوا سرد است و اوضاع عجیبی حاکم است اکنون نکن آلوده ی فقر و اسیر پنجه ی خواری .
-
ودود
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:20
از خدا خواهش نمودم ، از ودود زندگی شیرین ، غمم را کرده دود چون خدا گنجی برای من نمود ، حمد و توحیدش در آن گنجینه بود
-
صافات صف
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:19
صافات صف هستی علی جان روح و جانی عشقی ، زمینی ، آسمانی ، پرنیانی نوری برای عالم هستی تو ماهی انگیزه هستی تو شه آزادگانی با بودن تو جستجو معنا ندارد کافی برای مردمان این جهانی باب الحوائج تو حوائج تو ، امامی خورشید عالمتاب هستی بیگمانی عالم نباشی تو امورش ناتمام است تو ابتدا و انتها ، پیدا ، نهانی در پیچ و تاب کار عالم...
-
خط قرمز
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:18
دین خطّ قرمز و میهن شرافتم بر خائنان وطن مشت محکمم در راه سربلندی و زیبائی وطن خود را به مردم ایران فروختم خود را فروختم به اصالت و نور و شور من عاشق وطن و دین و مردمم دینم تمام باور و ایمان و عشق من چون کوه ریشه دار و چو سروی تناورم خود را نداده ام به بهائی چنان پشیز سود زیاد بردم و از بی وطن سرم از بیوطن فراری و این...
-
بام بلند عاشقی
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:14
عاشقان یک به یک از بام بلند افتادند باده ی عشق عمل کردو سر خود دادند بفلک سر زده از دولت می قامت ها نه مگر عاشق و معشوق ز یک بنیادند بجز از گوشه ی میخانه نجویم هرگز ساقیا داد بده، مدّعیان بیدادند دل که از عشق خراب و نشود آبادان آتش باده و ویرانی و دل همزادند این چه نور است که با تابش آن آدمیان مثل مومند اگر قبلِ طلوع...
-
تو
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:13
هستی تو دلیل خنده و شادی من تو علّت ویرانی و آبادی من هستی تو تمامت وجود من و تو انگیزه زندگی و آزادی من .
-
دنیا
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:11
دنیاست به چشم اهل دنیا زیبا در ظاهر خود قشنگ و باطن خارا چون مار که ظاهر قشنگی دارد سمّی و کشنده باشد و بی پروا.
-
غرب وحشی
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:07
-
نادانی
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:04
-
سایه
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:02
-
احمد یزدانیم
سهشنبه 8 شهریور 1401 20:59
احمد یزدانیم، یکقطره از یک جویبار رو بدریا می روم هستم به آنسو رهسپار طی شد عمرم در کشاکشهای دوران، خوب و بد شک ندارم زندگی بی عشق یعنی مرگ زار.
-
جمعه آمدن
سهشنبه 8 شهریور 1401 20:54
-
بازار ریا
سهشنبه 8 شهریور 1401 20:51
بازار ریا عجیب سامان دارد هر چهره نقاب و نقش پنهان دارد یکرنگی و سادگی متاعی نایاب گنج است برای هرکه از آن دارد .
-
یاران نادان
سهشنبه 8 شهریور 1401 20:41
ما شیعیان حضرت مولای عطشانیم قربانی امر ترور از سوی شیطانیم از دشمنان خارجی هرگز نترسیدیم ناراحت از داخل و از یاران نادانیم .
-
حسرت پایان
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:23
تنها و ترک خورده در خلوت زندانم هر صبح سرآغازی در حسرت پایانم من منتظرم شاید قاصد برسد از ره تا او نرسد در خود سرگشته و حیرانم تنهائی و طوفانی طوفانی و تنهائی این است تمام من آغازم و پایانم گفتند بهار آمد در پشت در است اکنون باور شده ای مسخم دستی به گریبانم محتاج بهارانم ، در حسرت بارانم ای ابر نمی باری؟ یک عالمه...
-
بهارم
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:21
بهارم بیا ، بی تو پائیزیم عبوسی که درگیر خودسوزیم نجاتم بده ، تا فراسوی شب، ببر ، انتظار تو بهروزیم.
-
هموطن
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:19
هموطن ، ای با شرافت با وقار ای تکاپوی عبور از شوره زار ای عجین با رویش و جنگندگی آرزو دارم که چشمانت بهار قلب تو از رنج و محنت بوده دور آسمانِ بودن تو بی غبار بخت و تقدیرت بلند و پر ثمر چون عسل باشد برایت روزگار لحظه های عمر تو شیرین و خوش بزم عیشت برقرار و پر عیار خانه ات سبز و وجودت بی بلا بوده چون نقش جهان اوضاع و...
-
چارشنبه سوری
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:18
رفت در آتش سیاوش پاکباز سالم آمد از دل آتش فراز داد کیکاووس سوری با غرور از سیاوش تهمت سودابه دور چارشنبه ماند از آن یادِگار آتشی که کرده پاکی آشکار هرکه ایرانی و در آن ریشه دار جشن آتش در نهادش ماندگار می شود با کوه آتش روبرو تا که باقی ماند از او آبرو آنکه پاک است و لباسش پاکی است دشمن هر زشتی و ناپاکی است.
-
خاطراتمان
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:14
در حسرت نسیم سحرگه بهاریم در آرزوی روی تو چشم انتظاریم پایان گرفته قصّه ی بودن ندیدمت از زندگی بدون حضورت فراریم عمریست دیده به راه تو خسته جان در جستجوی تو هر سو دوان روان کی میشود که تو باشی کنار من تنها نبوده من و خاطراتمان ؟ Kootevall.blog.ir
-
گاو نامرد
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:11
گاو نامرد چه بر سر آورده ، شاخ تیزش پدر در آورده ، ترسم از این که ببر خودخواهی خورده ما را و پر درآورده
-
صناعات قوی
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:09
با رفتنت جایت همیشه در دلم خالی همتا نداری بینظیری همچو تکخالی سیمرغ کوه قافی و رویای شیرینی اشعار نابی با صناعات قوی ، عالی.
-
ناز شصت
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:07
عشق بر دارم کشد از دست تو مستی انگور گردد مست تو دست و پایم را بمهرت بسته ای کُشته ای بیرحم ناز شصت تو.
-
عهد و قرار
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:06
بوده بر عهد و قرارم استوار نیستم بر حاکم معزول یار یار دلسوزان خاک کشورم نه گروهی خائن ننگین تبار .
-
گذرگاه
چهارشنبه 24 فروردین 1401 22:03
ای که مستی تو به اموال و امور دنیا می رسد پای تو در گور و نکن شک این را چون من و تو چه فراوان که به دنیا بودند هرکدام از نظر خود چو دژی پابرجا گفته بسیار سخن ها و شنیدند بسی در گمان بوده که هستند یلی بی همتا هرچه در چنته اشان بود نمودند به خلق کرده از خوب و بدو زشتی و زیبائی ها و سرانجام زمانی که مقرّر بوده است قاصد...
-
نگاه با محبّت
چهارشنبه 24 فروردین 1401 21:58
نا امید از همه ی عالم و آدم شده بودم ستم جان خودم زلزله بم شده بودم همه ی روح و روانم شده اندوه شکستن عوض شادی و آرامش خود غم شده بودم شده ام آدم غمگین که شکسته پرو بالش تک و درگیر پریشانی عالم شده بودم تو رسیدی به محبّت نگهم کرده عوض شد همه ی حال و هوا، زنده از آن دم شده بودم شده ام زنده دوباره و جوانه زده از نو وَ...
-
فراق خویش
دوشنبه 13 دی 1400 21:50
خون گریه میکنم به سکوت از فراق خویش ای دوست از که بگیرم سراغ خویش؟ شاهم وَ بسکه به من کیش داده اند واداده تاج و تخت و پناه بر اطاقِ خویش دیوانه ام وَ به زنجیر بسته اند روحِ مرا که نباشم چراغ خویش با دست و پای بسته درونِ اجاق عشق هستم چو شعله فراری ز داغ خویش لیلاجم و همه شب در قمارِ مهر ولگردو وازده ی جفت و طاقِ خویش...
-
صبح
جمعه 9 مهر 1400 19:15
صبح عشق و زندگی می آورد زندگی جنگندگی می آورد هرکه پا را پس کشد بازنده است باختن افسردگی می آورد هر لجاجت انعکاس یک شکست با خودش درماندگی می آورد تو نمیخواهی ببازی ، یاعلی قبله بوی بندگی می آورد اوج آن در صبح هنگام نماز بندگی بارندگی می آورد پاک خواهد شد محیط زندگی عشق با گستردگی می آورد.
-
صبر فی لّه
جمعه 9 مهر 1400 19:13
در شبی تاریک چشمم گشته باز دیده ام گور است و من در آن دراز فرق بسیار است بین من وَمن مثل فرق بانماز و بی نماز بندگی هایم همه روی ریا بوده در ذلّت وَ از آن سرفراز هربدی را مرتکب با دست خود باطنی مسموم و ظاهر سروِناز من اسیر خود وَ در خود گمشده کفرو ایمان یک بهانه، یک نیاز هرچه گفتم هرچه کردم با نظر از نظربازان و در بند...
-
سجده گاه
جمعه 9 مهر 1400 19:11
رفته دل در سجده گاه بی نیاز از مسیر راه آرامش ، نماز سجده از روی زمین تا آسمان چون زمین خود آسمانی جان نواز زیر پا را دید او از آسمان جنگ و صلح و عشق و نفرت ، رمزوراز خوب و بد در جنب هم درگیر هم کهکشانها نورو نورو راه باز می کند هر دل به عشقی انتخاب راهِ خود را ، راهِ بسته یا که باز .