یک سخن میگویم از پیغمبران
تا عمل کرده به آن نیک اختران
چون بگوئی از گناه دیگری
مثل آن باشد که خود کردی همان .
حاصل وحدت و ملّت شده رُند
آخرین پیچ تخاصم شده تند
از خردمندی مولای وطن
تیزی خنجر دشمن شده کُند .
جعل و تزویر و ریا دشمن ایمان شده است
چشم بینای خرد ابر بهاران شده است
راستی گشته پریشان و دروغ حاکم شهر
هر خسی مدّعی ریشه و عنوان شده است .
باشد این پند بزرگ روزگار
در زمین دیگران خاری نکار
میشود روزی گذرگاه خودت
میکند کار تو را خار تو زار .
تجربه ی خیزش درمانده ها
تا خبر حرکت جامانده ها
خواب مقامات بظاهر بزرگ
تا هنر زندگی زنده ها
رنجش زائیدن بی اختیار
سایه سنگین پدرخوانده ها
پرسه تنهائی شبهای سرد
سعی و تکاپوی همه رانده ها
رنج غریبی به میان وطن
کافری بی سبب بنده ها
گردنه های دل کوه بلند
رد شدن با هدف از کُنده ها
دست دعا تا که شود معجزه
گریه فراری شده از خنده ها
پیچ و خم جاده گمگشتگی
گم شدن مقصد جوینده ها
گمشدگی در شب و بن بست و غم
عارضه ی مردن سازنده ها
بوده وسیله که سرآید جهان
ورنه جهان خانه ی بازنده ها .
گشته استقلال ایران خار چشم دشمنان
قدرتش را داده ملَتها به یکدیگر نشان
مردم آزاده ی دنیا تفاخر میکنند
بر اصولی که بود سیلی به گوش ظالمان .
چون که بد میگوئی از خوبان شما
بد برای خویش می داری روا
انعکاس حرف تو رویش به توست
نیک گفتی میرسد نیکی تو را .
بوده ای مانند دریا پر ثمر
چتر امنیت ، تراز خیر و شر
رفتنت شد عامل ویرانیم
چون تو گیتی کی بزاید ای پدر ؟
آرزو دارم که در صحن دلم
حق بتابد همچو فجر صبحدم
در حساب خوب و بدهای خودم
میخورم افسوس عمر رفته ام .
رفتنت شد رنج و دردی مستمر
خاک عالم رفته است ما را به سر
جای خالی تو می آید به چشم
چشم ما باشد براهت ای پدر .
هژمون شیطان شد از ایران فنا
پای موجودیتش رفته هوا
مردم دنیا تماشا میکنند
ظالمان را در مسیر قهقرا .
زنان در عالم ما بینظیرند
برای جامعه خیری کثیرند
گرفتار محبِت بوده بسیار
به جمع خانواده دلپذیرند
گل گلزار هستی ، باطراوت
رفیق و یار همسر مثل شیرند
نیاید روز خشم و قهر آنان
نصیحت از خدا را هم نگیرند
جهنم کرده از خود زندگی را
میان جنگل عالم کویرند
زنان یعنی بلای آسمانی
خوشا آنان که در دامش اسیرند .
پدرم ،تاجِ سرم رفت ولی راهش هست
راه او باقی و نور نگه ماهش هست
داد از هستیِ خود ، هست شدم من از او
نگرانم، روشم شیوه ی دلخواهش هست؟
همه ی سعی و تلاشم که بود شاد از من
کوهِ بخشایشِ حق در کنف کاهش هست
أرزویم که دعائی بکند از سرلطف
استجابت ز خدا نیز بهمراهش هست.
تاریخ حکایت میکند از عزم والای سلحشوران
در جنگ خونین روبروی غاصبان کشور ایران
چون کوروش افسانه ای مانند نادر یا که شاه عبّاس،
در عصر حاضر مثل حاج قاسم و حاجی زاده و یاران .
عدالت سینه ی خود را دریده
حقیقت از جوامع پرکشیده
بشر درگیر تصویر سراب است
چنین وضعی جهان هرگز ندیده .
کار ترامپ بلعیدن اموال دنیاست
تهدید کشورها و چاپیدن از آنهاست
دنیا اسیر پنجه های زور و تزویر
هر حرکتش یک گام دیگر از بدی هاست
قانون برایش بوده ابزار چپاول
در سرقت از اموال کشورها تواناست
شورای امنیّت ندارد اعتباری
کارش سکوت و ظلم ظالم را تماشاست
دنیا تماشا میکند دیوانه بازی
پاسخ برای او دفاع بی مهاباست
ایران حریفش شد و زد سیلی محکم
در لانه اش واق واق کنان زخمی و رسواست
هرباره پای کشوری را او بگیرد
اکنون زمان بی بخاران اروپاست
در انفعال و توسری خوردن بزرگند
این مزد آنها از تماشای ستم هاست
بازیچه ی اهداف او گردیده حالا
فریاد آنها در خفا تا آسمانهاست
نه جرئتی نه قدرتی نه همّتی ، هیچ
این تازه گام اوّل تائید بیجاست
کار ترامپ آغاز یک راه دراز است
کاری که عبرتهای آن در سطح بالاست
هرکس که همراهی کند با ظلم ظالم
قطعاً رسد روزی که خود هم زیر پاهاست .
اکنون که از غوغا به آرامش رسیدم
با دست خود از شاخسارش میوه چیدم
بعد از تصادف در اوان زندگانی
از چشم آموزش چنان اشکی چکیدم
با نیزه ی جهل و تحجّر زخمیم کرد
آنی که مانند برادر پروریدم
در کارزار زندگی با جسم زخمی
در پشت غول آهنین مَاوا گزیدم
در زیر و روها ، در تنش های زمانه
جور فلک با دست یاران را کشیدم
در کُنج سلّول قفس با خواب دریا
از جرئت کشتی نشینان می شنیدم
وقت دفاع از خاک میهن در تجاوز
از داغ یاران شهیدم می خمیدم
من سینه ای سوزان و آتش ها به دامان
جز شعله های سرکش حرمان ندیدم
چون سرو مغروری که با دست تبرها
از شاخه های هستی خود می بریدم
چون عقربی در حلقه های آتش خود
خود را به دست خود به آتش می کشیدم
در مسلخ باید نبایدهای بودن
لطف خدا شامل شد و بال امیدم
تیغ قلم دستم گرفت و پا به پا برد
با لطف همسر چادر شب را دریدم
عزلت گزیدم در رواقی شاعرانه
آزادی از زندان به شعر خود خریدم
در خلوت آرامش و دنیای شعرم
از قید و بند ظلمت جهلم رهیدم
اکنون شدم عبرت سرای روزگارم
دروازه های شهر رویا را کلیدم
در معبر شعر و شرافت رهسپارم
در نزد عمر رفته ی خود روسفیدم .
#احمد_یزدانی
جغرافیایی با ارتباط انسانی وجود دارد که خود را نه در کیلومترها یا لحظات ، بلکه در باستان شناسی آرام رنج ها ترسیم می کند
وقتی در پهنه ی عالم قدم می زنیم موزه هایی را زیر پوست خود حمل می کنیم که گالری غم های ماست ، نمایشگاه هایی از زخم های قدیمی که هرگز کاملاً بسته نمی شوند
اگرچه از آب و هوا و کار و از برنامهها و خوشگذرانیها صحبت میکنیم اما آنچه از ورای هر مکالمهای میآید این است :
امید ناامیدانه و ناگفته به این که کسی متوجه وزنی نشود که ما حمل میکنیم ،
ممکن است سؤالی را بپرسیم که چون پرسیده شود نتوانیم پاسخ دهیم
رمانها و فیلمهای عاشقانه به ما آموختهاند که به برق نگاه اول ایمان داشته باشیم ،
ایمان کم عمق یعنی کسانی هنوز نیاموخته اند که صمیمیت واقعی حفّاری صبورانه در اعماق روح دیگری است تمایل به پاک کردن غبار از درد مدفون با چنان لطافتی که کسی که آن را دفن کرده است در نهایت به اندازه کافی احساس امنیت کند تا به خاطر نیاورد که چرا در وهله اول اینقدر عمیق رنج می برده است ، شیفتگی صورت را می بیند و عشق چهره را می بیند و تمام فصل های نانوشته ی محبّت را در آنجا می خواند تمام داستان هایی را که چشم ها می گویند ّیا وقتی که دهان ها دروغ گفتن را با سکوت یاد گرفته اند
بدن همیشه به کسانی که می دانند چگونه گوش کنند حقیقت را می گوید اینجاست که ارتباط واقعی آغاز میشود نه در شعلههای درخشان جذابیت بلکه در سپیدهدم آرام تشخیص ،
وقتی کسی به ما نگاه میکند و اجرای محکمی را که هر روز به صحنه میبریم میبیند وقتی متوجه خطوط شکستگی میشود که فکر میکردیم به خوبی پنهان کردهایم وقتی نه ترحم بلکه حضور، نه راهحل، بلکه شاهد ارائه میکنیم دست شفابخش بهتر از بستن سریع زخم میداند که برخی آسیبها نیاز به هوا دارند ، نیاز به تصدیق دارند ، قبل از اینکه بتوانند در نهایت شروع به بهبود کنند ،
باید در نگاه دیگران نگه داشته شویم
ما به سوی کسانی جذب میشویم که به آسیبهایمان احترام میگذارند بدون اینکه از ما بخواهند آن را به حداقل برسانیم کسانی که میتوانند با حقایق پیچیدهمان بنشینند بدون تلنگر یا اصلاح ، کسانی که میدانند همدلی توافق نیست بلکه حضور است نشان دادن درد دیگری بدون نیاز به مالکیت آن یا تبرئه آن با معنایی راحت که نباید شدت را با صمیمیت اشتباه گرفت ، خیلی دیر به ما میآموزد که خواستن یک نفر با شناختن او یکسان نیست، و یا شناختن او با احترام گذاشتن به کسی که واقعاً در زیر آن چیزی که ما به آن نیاز داریم پنهان نیست
گرسنه ای که بدون جهت حرکت می کند ابتدا موضوع نیاز خود را می بلعد سپس خود را ، هیچ چیز پایداری در نیازی وجود ندارد که هیچ مرزی را به رسمیت نمی شناسد که با شخص دیگری به عنوان سرزمینی برای تسخیر رفتار کند تا مانند رازی که باید مورد احترام قرار گیرد
اشتیاق به صبر نیاز دارد و خرد برای حرکت به سرعت اعتماد و نه به سرعت خواستن .
دانش بدون خرد شایدمانند شرایط امروزی ما ، نفرین خاص در اینجاست که ما اطلاعاتی مانند زره جمعآوری میکنیم ، اعتبار و قطعیتها را جمعآوری میکنیم ، خود را در قلعههای تخصص پنهان میسازیم و تعجب میکنیم که چرا در پشت دیوارهایمان چنین احساس تنهایی میکنیم ما خیلی چیزها را می دانیم ولی خیلی کم می فهمیم ما می توانیم نوروشیمی عشق را نام ببریم اما نمی توانیم با عدم قطعیت آن بنشینیم
ما می توانیم تروما را تشخیص دهیم اما نمی توانیم آشفتگی آن را تحمل کنیم.
تحلیل را با بینش و توضیح را با درک اشتباه میگیریم و وقتی روابطمان با وجود درک کامل از نظریه ی دلبستگی زبانهای عشق و اصول ارتباط مؤثر شکست میخورد شوکه میشویم
خرد انباشت دانش نیست بلکه تبدیل آن است ، فرآیند کیمیاگونه ای که در آن اطلاعات به شفقت تبدیل می شود .
آبِ سربالا چو شد پای پلنگ ،
می کُشد او را به شلّیکی تفنگ
چون شود ماهی به دریاها امیر
از خجالت میشود مجنون نهنگ
مرد رند وقتی شکارش را نزد
می نشیند در کمین با قلوه سنگ
یا شود قدرت طلب خانه نشین
میکند آزادگان را پای لنگ
چون رود بیعرضه ای در جلد شیر
خورده او را هر شغالی بیدرنگ
با غرض کاخ هنر ویران شود
منطق غالب شود حرف جفنگ
از تناقض های حال روزگار
بر سخاوت حاکم است چشمان تنگ
دوره خوشبختی اسب و خر است
چون که فرمان رانده بیلی بر کلنگ
گشته مفهوم خردمندی عوض
شخص دانا خوانده می گردد مشنگ
چون که مجنون گشته استاد زمان
لیلی افکار عاقل کرده هنگ
چون خس و خاشاک آمد روی آب
پشت سر سیلاب تند است بیدرنگ
بحث مشتاقی و مهجوری بود
مصلحانی که شده ابزار جنگ .